۱۳۸۸ آذر ۱۵, یکشنبه

بهار من...




گفتم بهار آمده
پوزخندی زد و گفت , هنوز درگیری ؟, سر بلند کن .
گفتم نه ببین بهار آمده.
اما...
گویا درخت ها
باور نمی کنند که این ابر ,
این نسیم
پیغام آن حقیقت سبز است.


۱۳۸۸ آذر ۱۳, جمعه

مست





من ، مستم.
من، مستم و ميخانه پرستم.

راهم منماييد،
پايم بگشاييد!

وين جام جگر سوز مگيريد ز دستم!
مي، لاله و باغم
مي، شمع و چراغم.
مي، همدم من،
هم‌نفسم، عطر دماغم.
خوشرنگ،
خوش آهنگ
لغزيده به جامم.
از تلخي طعم وي، انديشه مداريد،
گواراست به كامم.

در ساحل اين آتش.
من غرق گناهم
همراه شما نيستم، اي مردم بتگر!
من نامه سياهم.

فرياد رسا!
در شب گسترده پر و بال
از آتش اهريمن بدخو، به امان دار
هم ساغر پر مي
هم تاك كهنسال.
كان تاك زرافشان دهدم خوشه زرين
وين ساغر لبريز
اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين

با آنكه در ميكده را باز ببستند
با آنكه سبوي مي ما را بشكستند
با محتسب شهر بگوييد كه: هشدار!
هشدار!
كه من مست مي هر شبه هستم


سياوش كسرايي.