۱۳۸۸ بهمن ۸, پنجشنبه

کوچَلَرَ سو سَپمیشَم...







کوچَلَرَ سو سَپمیشَم….یار گلنده توز اولماسون (کوچه‌ها رو آبپاشی کردم…تا وقتی یارم میاد خاک نباشه)

اِلَ گلسین، اِلَ گِتسین….آرامیزدا سُوز اولماسون (جوری بیاد و جوری بره…..که بین ما هیچ حرفی پیش نیاد)

ساماوارا اوت سالمیشام…ایستیکانا گت سالمیشام (سماور رو آتیش کردم….ته استکان رو قند انداخته‌ام)

یاریم گِدیپ تک گالمیشام…یاریم گِدیپ تک گالمیشام (یارم رفته تنها موندم….یارم رفته تنها موندم)

نه گوزل‌ده یاریم جانیم…نه شیرین ده یاریم جانیم (چقدر زیباست یار عزیزم….چقدر شیرینه یار عزیزم)








مگر چند بار به دنیا آمده ایم که این قدر می میریم؟



کشتند به همین راحتی !!


بیهوده صدایت را به آن سوی پنجره پرتاب می کنی


ما


بازیگران یک فیلم صامتیم!





۱۳۸۸ بهمن ۵, دوشنبه

تنهایی



به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی

به چه دل خوش کرده ای ؟!

تکاندن برف

از شانه های آدم برفی ؟!

گروس عبدالملکیان



۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

نغمه ساز باغ بی برگی

درین شب ها
که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد
درین شب ها
که هر ایینه با تصویر بیگانه ست
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش را
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی
تویی تنها که می خوانی
رثای قتل عام و خون پامال تبار آن شهیدان را
تویی تنها که می فهمی
زبان و رمز آواز چگور ناامیدان را
بر آن شاخ بلند
ای نغمه ساز باغ بی برگی
بمان تا بشنوند از شور آوازت
درختانی که اینک در جوانه های خرد باغ
در خواب اند
بمان تا دشت های روشن ایینه ها
گل های جوباران
تمام نفرت و نفرین این ایام غارت را
ز آواز تو دریابند
تو غمگین تر سرود حسرت و چاووش این ایام
تو بارانی ترین ابری
که می گرید
به باغ مزدک و زرتشت
تو عصیانی ترین خشمی که می جوشد
ز جام و ساغر خیام
درین شب ها
که گل از برگ و
برگ از باد و
ابر از خویش می ترسد
و پنهان می کند هر چشمه ای
سر و سرودش را
درین آفاق ظلمانی
چنین بیدار و دریاوار
تویی تنها که می خوانی


شفیعی کدکنی


۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

مفتی عقل درین مسئله لایعقل بود





دل چو از پیر خرد نقل معانی میکرد
عشق میگفت بشرح آنچه برو مشکل بود


آه از آن جورو تطاول که درین دامگه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود








۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

I live to pay for the sin of loving you.



این من و دیوونه کرده

Yasmin Levy - La Alegria .mp3


Found at bee mp3 search engine




I drink and drink and drink
می نوشم می نوشم می نوشم
To forget you
تا تو رو فراموش کنم
I sleep and sleep and sleep
می خوابم می خوابم می خوابم
So I don't have to think.
تا مجبور نباشم به تو فکر کنم
Damned be the world,
وای از این دنیا
I live to pay for the sin of loving you.
زندگی می کنم تا بهای عشق تو رو پس بدم

I leave you forever, my love
من تو رو ترک می کنم برای همیشه عشق من
But don't forget that I exist only for you
اما فراموش نکن من تنها برای تو زندگی می کنم
And I give you the song of my life as a present
و من آوای زندگیم و به عنوان پیش کشی به تو می دهم
Forever... until I die
برای همیشه تا زمان مرگم...


۱۳۸۸ دی ۲۵, جمعه

نوشته وحید درباره مسعود

وحید کریمی پور هم دوره ای فوق لیسانس و دکترای فیزیک من و مسعود در دانشگاه صنعتی شریف و یکی از بهترین فیزیکدان های ایران است. نوشته زیبایی در باره مسعود و خاطرات مشترک با او برای من(دکتر شیرزاد) فرستاده است که خواندنی است. در زیر آن را بخوانید

من مسعود علي محمدي و اميرآقا محمدي را دورادور در شيراز ديده بودم. در شیراز این دو یک زوج جدانشدنی
بودند و خاطره من از آن دو فقط اين بود که امير روي ترک موتور مسعود سوار مي شد و مسعود عينک دودي سياهي با قاب کامل مثل عينک جوشکاري به چشمانش مي زد و مسعود با آن حالت اخمو و جدي و امير با آن ظاهر خنده رو در سطح خيابانهاي شيراز از يک جاي دانشگاه به جاي ديگر مي رفتند . بعدها به همين دليل يکي از القابي که در دانشگاه شريف به اين دو داده بوديم اين بود: هاج ، زنبور عسل.


بعد ها وقتي که به دانشگاه شريف آمدم از نزديک با او و چند نفر ديگر که زود تر از ما دوره فوق ليسانس را شروع کرده بودند از جمله احمد شيرزاد و محمدرضا ابوالحسني و مسعود مهذب آشنا شدم. سال هاي 65 و 66 بود که دامنه جنگ به موشک باران تهران رسيده بود و ما وقتي در کلاس درس دکتر گلشني مي نشستيم تا نظريه ميدان ياد بگيريم يک مرتبه صداي مهيب اصابت موشک براي چند لحظه جريان کلاس را قطع مي کرد. دکتر گلشني لحظه اي صبر مي کرد و بعد دوباره درس را شروع مي کرد. وقتي هم که نزديکي هاي غروب مي شد و به دليل خاموشي شهر ديگر نمي شد تخته سياه را ديد دکتر اردلان که درس ذرات بنيادي مي داد چراغ قوه قلمي اش را برمي داشت و همان دايره ده سانتي روي تخته سياه را روشن مي کرد تا ما همان يک ذره را ببينيم و پيش برويم.


سال 67 که رسيد هم جنگ تمام شد و هم اولين دوره دکتري فيزيک در داخل کشور درهمان دانشگاه صنعتي شريف به همت استادانش دکتر اردلان ، گلشني ، ارفعي، منصوري و صميمي و بعضي ديگر شروع شد. دوره اول با همان شش نفر که ما بوديم پا گرفت و طبيعي بود که همه ما ذرات بنيادي بخوانيم. تا اين موقع اگرچه همه ما حزب اللهی نبودیم ولی ديگر دوستان صميمي شده بوديم و زوج هاج زنبور عسل هم مي توانستند من را به خاطر پالتوي خيلي مندرس و بلندم راسکولنيکوف صدا بزنند.


مسعود را وقتي که از دور مي ديدي با آن قیافه اخم آلود و جدی اش، باخود مي گفتي اين آدم را با يک من عسل هم نمي شود خورد ولي کافي بود که چند وقتي با او همسفر يا هم درس يا همکلاس شوي تا بفهمي چقدر شوخ طبع است. او دقیقا برخلاف ضرب المثل رایج زبان فارسی از دور زهره می برد و از نزدیک دل. شوخ طبعي اش به خصوص وقتي گل مي کرد که با هم کار مي کرديم و درس مي خوانديم و او به شوخي شروع مي کرد به رجز خواندن که در رجز خواندن هاي با مزه همتا نداشت طوري که تا سالها بعد که ديگر از هم دور افتاده بوديم و امکان همکاري نداشتيم من همچنان دلم لک زده بود براي اينکه يک موضوعي چيزي پيدا کنم و باز با هم کار کنيم. افسوس که اين فرصت ديگر هيچ وقت دست نداد.


در دوراني که در شريف بوديم چند درس را نشستيم و با هم خوانديم و بعد در چندسالي که در پژوهشگاه دانشهاي بنيادي که آن موقع مرکز تحقيقات فيزيک نظري خوانده مي شد بوديم سه چهار مقاله با هم و با محمد خرمي نوشيتم که همه اش مربوط بود به مدل هاي پخش و برهم کنش يک بعدي ، از آن موضوع هاي مجرد که به درد هيچ کاربردي نمي خوردند الا اينکه ما را از غم و غصه دنياي بيرون رها مي کرد. یادم می آید که یک روز موقع غروب دریکی از آن اتاقک های کوچک ساختمان قدیم مرکز تحقیقات فیزیک نظری من و مسعود نشسته بودیم و داشتیم روی مسئله ای کار می کردیم. آن موقع روز آن ساختمان متروکه قدیمی و سوت و کور که انگار یک جای فراموش شده در تهران بود با پرت افتادگی ما و هم دوره ای هایمان از دنیای بیرون قرابت عجیبی داشت. درحالی که روی کاغذ خم شده بوديم و با روابط و معادلات ور مي رفتيم و طبق معمول شوخي مي کرديم به يک مرتبه سر بر می داشتیم و می گفتیم راستي راستي که فقط احمق هايي مثل ما دلشان را به اين چيزها خوش مي کنند، و حال آنکه بيرون از اين جا و توي جامعه خيلي ها بدنبال پول درآوردن هاي اساسي هستند و بعد غش غش می خندیدیم . این شوخی ها و خنده ها و رجز خوانی های مسعود بود که بیش از هرچیز کارکردن با او را برای آدم خوشایند می کرد.


او زودتر از همه ما فارغ التحصیل شد و توانست اسم اش را به عنوان اولین فارغ التحصیل دوره دکتری داخل کشور ثبت کند. خیلی زود هم در خانه اش مهمانی مفصلی گرفت و همه هم دوره ای ها و استادان دانشکده را دعوت کرد؛ مهمانی ای که تا سالهای سال دست مایه همه دوستان شد برای شوخی های کوچک و ماندگار؛ این که چرا ما این همه پرت بودیم که به این فکر نیفتاده بودیم برایش یک هدیه کوچک ببریم و این که او را به خاطر رجزهایی که برای این مهمانی شام می گفت ملقب کنیم به "میرزا مسعود خان سرمونی " و او دائما به رخ ما بکشد که هیچ کدام ما جرئت و جسارت دادن یک مهمانی فارغ التحصیلی مثل او را نداریم و واقعا هم هیچ کدام از ما مهمانی ندادیم بجز محمدرضا ابوالحسنی .


آن موقع که دانشجو بودیم و هرچی مقاله فیزیک درعمرمان دیده بودیم اسم های فرنگی جک و جان و دیوید و باب روی خود داشت اصلا باور نمی کردیم روزی ما هم بتوانیم مقاله ای بنویسیم که اسم های مسعود و احمد و امیر و این جور چیزها رویش باشد. ورد زبان ما و به خصوص مسعود این بود که ما ممکن است بتوانیم در "کیهان بچه ها" که آن موقع هنوز چاپ می شد، مقاله ای بنویسیم و فارغ التحصیل شویم. ولی بالاخره اولین مقاله را یکی از ما ها نوشت ؛ درست یادم نیست کی؛ و این سد بزرگ نا باورانه شکسته شد. امروز دیگر مقاله نوشتن آسان شده است و هردانشجوی فوق لیسانسی می تواند امیدوار باشد که برای تزش مقاله ای نیز داشته باشد بدون این که به یاد بیاورد این راه سنگلاخ را کسانی مثل مسعود علی محمدی هموار کرده اند.

در سالهایی که در مرکز تحقیقات فیزیک نظری بودیم ، ما که تازه با خط و ربط تحقیق و مقاله خواندن و مقاله نوشتن و سخنرانی و سمینار و کنفرانس آشنا شده بودیم همه کار می کردیم جز فیزیک هسته ای که اصلا بلد نبودیم یا حتی فیزیک ذرات بنیادی که درس اش را خوانده بودیم. بیشتر به دلیل تنوع طلبی ای که هرکدام از ما داشتیم و فکر می کردیم که همه نباید متخصص و سرآمد یک راه باریک باشیم ؛ قضاوتی که اکنون ممکن است اشتباه به نظر برسد؛ هرکدام از ما به یک راه رفتیم. مسعود تنوع طلبی اش بیش از ما بود و روی چیزهای متفاوت و بی ربطی کار می کرد؛ و طبیعتا مثل کارهای همه ما موضوعاتی بودند به شدت غیرکاربردی و مجرد که حتی بعضی هایشان حتی در همان دنیای فیزیک نظری هم از کاربرد و آزمایشگاه و این جور چیزها دور بودند مثل کاری که مسعود روی اثر کوانتومی هال در سطوح ریمانی کرد که سطوح ریمانی اش را از نظریه ریسمان یعنی تز دکترایش یاد گرفته بود و اثر کوانتومی هال را به زور به آن چسبانده بود؛ موضوعی که تا مدتها دست مایه ای برای سربه سرگذاشتن من با او بود.


تنوع طلبی اش تا آنجا بود که بعد ها وقتی ما فارغ التحصیلان دوره اول و چند تا از بچه های جدیدتر مثل خرمی ؛ شریعتی ؛ فتح اللهی؛ لنگری و اجتهادی تصمیم گرفتیم هراز چند گاهی دورهم جمع شویم یکی از موضوعات همیشگی خنده و تفریح ما این بود که به او می گفتیم بالاخره این کمیته جایزه نوبل اگر بخواهد به تو جایزه بدهد باید در چه رشته ای این جایزه را اهدا کند و او هم مثل همیشه در جواب دادن و رجز خواندن هیچ کم نمی آورد. البته همه ما بخوبی می دانستیم که کارهایمان همه کارهای خیلی کوچکی هستند که تنها راه را برای کارهای بزرگ آینده هموار می کنند و تا گرفتن جایزه نوبل توسط فیزیکدانی که کاملا تربیت شده و مقیم ایران باشد حداقل سه چهار نسل و چندین دهه راه باقی مانده است.

چند سال پیش وقتی که هرکدام از ما در یکی از دانشگاه های کشور مشغول به کار شده بودیم و تصمیم گرفتیم که برای زنده نگاه داشتن یاد ایام قدیم هر دو سه ماه یک بار دورهم جمع شویم هرکسی اسمی را پیشنهاد کرده بود و آخر سر این جمع اسمی را به خود گرفت که مسعود با طنز همیشگی اش روی آن گذاشته بود؛ انجمن سپید مویان جوان. انجمنی که هیچ موضوعیتی نداشت جز زنده نگه داشتن ارتباط بین آدم های خوش خیال در این دنیای شلوغ و دیوانه ؛ انجمنی که به زحمت می شد اعضای آن را قانع کرد که در یک موضوع بحثی جدی را پیش ببرند. مسعود معمولا پای ثابت این مهمانی ها بود و وقتی که می آمد شادی و تفریح ما بیشتر از همیشه می شد.


سالها پیش وقتی که تازه تصمیم گرفته بودیم در ایران بمانیم فکر می کردیم که از همتایان خارجی و یا فرنگ رفته خود فقط چیزهای اندکی کم داریم؛ یک هوای سالم که آلوده به سرب و هزار جور مواد بیماری زا ی دیگر نیست بعلاوه یک آسمان آبی و یک زندگی مرفه ؛ اندکی محیط علمی بزرگ و پرهیجان با رفت و آمد دانشمندان جورواجور؛ اندکی امکانات کتابخانه ای و مجلات و کامپیوتر و اینترنت؛ کمی آسایش خیال ؛ مقدار خیلی کمی امکان شرکت در کنفرانس های متنوع ؛ یک محیط زیبای دانشگاهی مثل آنها که در کتاب ها وصفشان را خوانده بودیم که در طبیعت غرق شده باشد و بتوانی برای الهام گرفتن ساعت ها در آن قدم بزنی و همین. خوب نداشتن همه اینها می ارزید به چیزی که ما می خواستیم.


آن موقع که جوان تر بودم و تازه دانشجوی دکتری شده بودم دوست داشتم کتابهای خاطرات و سرگذشت فیزیکدان های غربی را بخوانم؛ کتابهایی که معمولا در سالهای پایانی کار علمی نوشته شده و مملو بود ند از خاطرات گوناگون از کشف ها، ایده ها، آدم ها، مکان ها ، شهرها و کشورها و اغلب همراه آن نوع سرخوشی و سرزندگی طبیعی که در زندگی اروپایی ها و امریکایی ها دیده می شود. با خودم فکر می کردم که شاید بیشترین کاری که ما می توانیم انجام دهیم آن است که نشان دهیم که می توان در ایران ماند و بتدریج سنتی از کار علمی در حوزه علوم جدید را بوجود آورد که الهام بخش نسل های آینده دانشجویان باشد؛ طوری که دیگر آرزویشان نوشته مقاله در کیهان بچه ها نباشد. درس خواندن در شرایط سخت با امکانات خیلی کم ؛ زندگی و کار در هوای آلوده و ناپاک که هر روز به آهستگی و سماجت ؛ سموم اش را به بدن تو و خانواده ات تزریق می کند ؛ زندگی در شرایط روزانه ای که گرفتاری های فراوان روحی وجسمی اش هیچ فرصتی را برای برنامه ریزی و نظم کاری باقی نمی گذارد و مجبوری برای پیداکردن یک ساعت؛ فقط یک ساعت آرامش خیال که در گوشه ای بنشینی و محاسبه ای را انجام بدهی بجنگی ؛ به این هدف بزرگ می ارزید ولی امروز که صبح سرد بیست و چهار دی ماه سال 88 است و من خودم را برای رفتن به تشییع جنازه دوست دیرین و 25 ساله ام آماده می کنم احساس می کنم که ما برای این انتخاب بهای بسیار گزافی پرداخت کرده ایم.

آن موقع هرگز فکر نمی کردیم که سالها بعد در یک صبح سرد زمستان وقتی که مسعود تمامی این سختی ها و دشواری ها را پشت سر گذاشته است؛ وقتی که سالهای سال درس خوانده و درس داده و دیگر نوشتن مقاله در کیهان بچه ها که هیچ ؛ نوشتن مقاله در فیزیکال ریویو هم برایش خوشحالی به بار نمی آورد؛ و تازه می رود که در سالیان دراز پیش رو؛ ماحصل تجربیاتی را که با گذر از سالهای سخت از انقلاب و تعطیلی دانشگاه گرفته تا جنگ و ویرانی و بازسازی و بحران های پی درپی اندوخته است به دانشجویانش یاد بدهد؛ یک مامور بی رحم و خونسرد که در انتهای کوچه ایستاده است و او را نظاره می کند؛ می تواند تنها با فشار یک دکمه همه این سالهای گذشته و آینده را در یک لحظه برق آسا فشرده کند و آن را به بارانی از ساچمه ها ی مرگبار ؛ به یک مغز متلاشی شده روی کف حیاط ؛ و به جیغ بهت آلود همسر و فرزند تبدیل کند.


دلم می خواهد که بر ترس غلبه کنم؛ دلم می خواهد که فکر کنم زندگی خودم ؛ همسرم و فرزندانم لااقل پایان منصفانه ای خواهند داشت . دلم می خواهد که لااقل این حق را داشته باشم که پیکر بی جانم بر روی دوش دانشجویانم ؛ دوستان نزدیکم و خانواده ام و کسانی که لااقل نام مرا یک بار شنیده اند؛ آنهم بدون شعار و هیاهو و با سکوت حمل شود. من در کلام درمانده ام و تنها با کورسوی یک شعله نحیف در اعماق قلبم زندگی می کنم. این شعله ای است که دوندگانی از دانشجویان قدیم آن را از پیشینیان خود گرفته اند؛ وافتان و خیزان و مجروح و خسته به آیندگان می سپارند.

وحید کریمی پور
دانشکده فیزیک ؛ دانشگاه صنعتی شریف
24 بهمن ماه

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

I wanna go home...I

سلام
این و یکی که خیلی دوسش دارم واسم فرستاد. خط به خط شو حس کردم






Another summer day
Has come and gone away
In Paris and Rome
But I wanna go home
Mmmmmmmm

May be surrounded by
A million people I
Still feel all alone
I just wanna go home
Oh, I miss you, you know

And I’ve been keeping all the letters that I wrote to you
Each one a line or two
“I’m fine baby, how are you?”
Well I would send them but I know that it’s just not enough
My words were cold and flat
And you deserve more than that

Another aeroplane
Another sunny place
I’m lucky, I know
But I wanna go home
Mmmm, I’ve got to go home

Let me go home
I’m just too far from where you are
I wanna come home

And I feel just like I’m living someone else’s life
It’s like I just stepped outside
When everything was going right
And I know just why you could not
Come along with me
'Cause this was not your dream
But you always believed in me

Another winter day has come
And gone away
In even Paris and Rome
And I wanna go home
Let me go home

And I’m surrounded by
A million people I
Still feel all alone
Oh, let me go home
Oh, I miss you, you know

Let me go home
I’ve had my run
Baby, I’m done
I gotta go home
Let me go home
It will all be all right
I’ll be home tonight
I’m coming back home



۱۳۸۸ دی ۲۳, چهارشنبه

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی...


دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند...


زندگیم دو گانه شده , فاصله بیشمار است بین ظاهر و درونم . بین آن چه مردم از من می بینند , مردم از من میدانند و درونم.نتیجه ی این فاصله ی روز افزون چیزی نیست جز انزوا , جز سکوت...که راز این تناقض سر به مهر بماند که هر که با بی شناختی اش قضاوتی بر من داشته باشد هر کس , حتی تو...
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق ها ی نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده ...
اما در این سکوت حقیقت من نهفته است

از بخت یاری منست شاید که آن که می خواهم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد...
گاه آن چه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست
زیرا فقط حقیقت است که رهایی می بخشد
تو شاید آن حقیقت را بیشتر از من دیده ای , درک کرده ای , شبانه روز با او سخن گفته ای بر او نوشته ای , شب با آ رزوی دیدنش چشم بر هم نها ده ای , او را به اسم خوانده ای خیلی پیش از آن که من اسمی به آوای حقیقی از او شنیده باشم...
اما چندیست
من او را زندگی می کنم
در این ظلمت که تاریکیش روزانه بر من بیشتر آشکار می شود که با هر پلک زدنی یکی دیگر از دریچه ها بسته می شود تنها و تنها یک روزنه ی نور و امید بر جا ماندست و هر روز بیش از پیش بر من نظر بازی می کند بیش از پیش وابسته ام می کند , مرا اهلی می کند...

خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی

می خواهم رها شوم و محو آ غوشش شوم
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آن جا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود
می خواهم با آن چه مرا دربر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با من به عناد بر نخیزد


آری...
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آن جا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود
می خواهم با آن چه مرا دربر گرفته یکی شوم



۱۳۸۸ دی ۲۲, سه‌شنبه

چرااااااااا کور شدید؟


صبح صفحه ی اخبار و وا می کنی می بینی خبر گزاری فارس و ایرنا و ... خبر ترور استاد فیزیک دانشگاه تهران و دادن و اونو استاد فیزیک هسته ای معرفی کردن و سریع کشته شدن این استاد پایبند رهبری و یه مزدوران خارجی نسبت دادن.

دو ساعت می گذره اسم طرف تو لیست اسامی اساتید حامی م ی ر حسین پیدا می شه.
http://setadnet.mihanblog.com/post/250
بعد معلوم می شه حتی طرف برای راه پیمایی 25 خرداد مینی بوس می گیره بچه ها ی دانشکده رو می بره اون جا.
بعد ایرنا و فارس می گن کار گروه نمی دونم چیچیه حامیان پادشاهی بوده ....
بعد...بعد ...بعد....
مردم من چرا نمی بینید ؟
چرا تو لج بازی کور شدید رفت؟
اخه بابا اسلام شناسا اخه چه طور کشتن این همه ادم و تو جیه می کنید؟ تو که واسه حسین یه بار تو زندگیت سینه زدی تو که می دونی حضرت وقت جنگ تلا ششون این بود ه که کمتر ادما کشته شن. تو که میدونی حضرت دستور پزشکی می دادن واسه زخمی های دشمن , تو که علی و می شماسی آخه چرااااا؟ آخه چرااااااااااااااااااا؟

چرا خودت و تو جیه می کنی؟
نمی ترسی وقتی بهار شه , تو باز راه کج و بری و مقابل شکوفه ها باشی تا در کنارشون؟

پانوشت: ایشون استاد فیزیک ذرات بودن نه هسته ای . آگاه کنید هم و . نگذارید از حربه ی هسته ای از مرگ ایشون داستان دیگری ساخته شه.

۱۳۸۸ دی ۲۰, یکشنبه

سلاخ خانه ی مدرن...










تماشاخانه جنگ گلادیاتورها colosseum


سال 2050 میلادی:
سفر به فضا برای بازدید ازکشتارگا ه ای انسانی دهه ی 2000:





۱۳۸۸ دی ۱۷, پنجشنبه

ما بی چرا زندگانیم...



امروز اولین روزیه که اومدم سر کار. اصلا یادم نبود که خب اینجا سالیم نو شده. حالا هی باید به خودم فشار بیارم یادم باشه بگم
سال نو مبارک.
جالبه هیچ حسی نداری به سال نو در اینجا.
تازه از فردای اول فروردین یه هفته باید بریم کنفرانس.سال نو مبارک...
بی تاریخی و بی زمانی و بی هویتی ام عالمی داره...

بی در زمانی و بی در مکانی...
بی در زمانی و بی در مکانی...

بی در زمانی و بی در مکانی...

بی در زمانی و بی در مکانی...

.
.
.
.
.







۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

آی با شما هستم این در ها را باز کنید...






نمینوشتم

شاید یه دلیلش این بود که بوی ناامیدی گرفته دلم و...
این که تا کی تکرار , تکرار , تکرار ظلم , نا جوانمردی , سیاهی و کثیفی ...
تو تاریخ کی به سفیدی رسید انسان؟ تاریخ و ورق بزن یه زمانی و پیدا کن که جور نباشه تو اون زمان نامردی و سیاهی غلبه نکنه به آدما..
گاهی انرژی مبارزه گرفته می شه از آدم
از پا در می آی , راه حلی نیست...