۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده...









رو زمین وقتی که دیب دنیا
رو پرخون میکنه
سوار رخش قشنگش
دیگه میدون نمی یاد








۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح...

بازم نشد کامل شدن ماه تولدت و از درز های سقف خیمت ببینم. اما ماه همه جا کامل شده نه؟
تولدت مبارک....



۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

ببين تا چه زايـــــــد شب آبستن است...(پنج روز...)





بيا ساقي آن مي که حـــــــال آورد
کـــــــــرامت فزايد کـــــمال آورد
بمن ده که بس بيــــدل افتاده ام
وزين هر دو بـــــي حاصل افتاده ام

بيا ساقـــــي آن مي که حور بهشت
عبيرملايــــــــــک در آن مي سرشت
بده ساقي آن مــي که شاهي دهد
بپاکـــــــــي او دل گواهي دهد

بده تا بنوشم بيــــــــــــــاد کسي
که هست از غمش در دلم خون بسي
فريـــــــــــب جهان قصه روشن است
ببين تا چه زايـــــــد شب آبستن است

من آنم کـه چون جام گيرم بدست
ببينم درآن آينـــــــــــــه هرچه هست
کـــه حافظ چو مستانه سازد سرود
زچرخش دهد زهــــــــــره آواز دوست


مُغنــــــــــــي از آن پرده نقشي بَيار
ببين تا چه گفت از درون پـــرده دار
چِنـــــــان برکــــش آواز خُنيا گري
کــــــــه ناهيد چنگي برقص آوري

مُغني کجايـي بگُلبــــــــانگ رود
بِيـــــــــــــــاد آور آن خسرواني سرود
بمستــــــــــــان نويد سرودي فرست
بياران رفتــــــــه درودي فـــــــــرست





۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

دگر باره شه ساقی رسیدی...(هفت روز)


ازین تنگین قفس جانا پریدی

وزین زندان طراران رهیدی

ز روی آیینه گل دور کردی

درآیینه بدیدی آنچه دیدی

دگر باره شه ساقی! رسیدی

مرا در حلقه‏ی مستان کشیدی

دگر باره شکستی توبه‏ها را

به جامی پرده‏ها را بردریدی

خبرها میشنیدی زیر و بالا

برآن بالا ببین آنچه شنیدی

چو آب و گل به آب و گل سپردی

قماش روح برگردون کشیدی

دگرباره شه ساقی! رسیدی

مرا در حلقه‏ی مستان کشیدی

دگر باره شکستی توبه‏ها را

به جامی پرده‏ها را بردریدی

ز گردشهای جسمانی بجستی

به گردش‏های روحانی رسیدی

گزین کن،هرچه میخواهی و بستان

چو ما را بر همه عالم گزیدی

دگرباره شه ساقی! رسیدی

مرا در حلقه‏ی مستان کشیدی

دگر باره شکستی توبه‏هه را

به جامی پرده‏ها را بردریدی




۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...(هشت روز...)



به کجا چنین شتابان؟

خوبه آدم سبکبار باشه , هر وقت گفتن وقت سفر ه راه بیفته.

اگه پاش بند باشه فقط حسرته که تا ابد یقشو می گیره و ولش نمی کنه.




یکی می گفت باران سخاوتمنده همون قدر که رو گیاهان بارور می شینه رو علف هرزم می شینه..

تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا








۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

ای خوشگل من...





انت کما احب فجعلنی کما تحب



امروز تولد عشق منه ها



۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

خبر از دل من که نداره...




کاش می شد یه روز بشنوم وقتی بهم می گی , یه روزم می گذارم تو بیای بغلم.شایدم بغل تو واسه من این طوری تعریف شده و من نمی فهمم.
هر چی می گذره غصم کم نمی شه, دلم بیشتر ریش ریش می شه , شاید اینه معنی شرح صدر ....

فقط می خوام بگم یه بار بلند که چه قدر دلم می خواست منم باشم....