۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

the legend of 1900





Big city. You just couldn’t see an end to it. The end…please? You please just show me where it ends? It was all very fine on that gangway. And I was grand too in my overcoat. I cut quite a figure. And I was getting off. Guaranteed. That’s wasn’t the problem. It wasn’t what I saw stopped me, Max. It was what I didn’t see. Understand? What I didn’t see. In all that srawling city there was everything except an end. There was no end. What I didn’t was where the whole thing came to an end. The end of the world. You take a piano. Keys begin. The keys end. You know there are eighty-eight of them. Nobody tell you any different. They are not infinite. You are infinite. And on those keys, the music that you can make is infinite. I like that, that I can live by. You can get me up on that gangway and you roll out in front of me a keyboard of millions and billions of keys that never end. And that’s the truth, Max. They never end. That keyboard is infinite. And if the keyboard is infinite then there is no music you can play. You’re sitting on the wrong bench. That’s God’s piano. Christ, did you see the streets? Just the streets! There were thousands of them. How do you do it down there? How do you choose just one? One woman. One house. One piece of land to call your own landscape to look at. One way to die? All that world just weighing down on you. You don’t even know where it comes to an end. I mean, aren’t you ever just scared of breaking apart at the thought of it? At the enormity of living it? I was born in this ship. And the world passed me by. But thousands people at a time. And there were wishes here. But never fit between prow and stern. You played out your happiness, but on a piano that was no infinite. I learned to live that way. Land? Land is a ship too big for me. It’s a woman too beautiful. It’s a voyage too long, perfume too strong. It’s music I don’t know how to make. I could never get off this ship. At best, I can step off my life. After all, I don’t exist for anyone. You are the exception, Max. You are the only one who knows I’m here. You’re a minority. And you’d better get used to it. Forgive me, my friend, but I’m not getting off






موسیقی از ثانیه ی سی و شش شاهکار می شه...

فک کنم لازمه که یه کم بیشتر توضیح بدم.
این متن مال یک فیلمی است به اسم the legend of 1900 در مورد یک نوزادیست که در کشتی به دنیا می آد و همون جام بزرگ می شه. این کشتی بین آمریکا و کشور های دیگه سفر می کنه. این پسر توی کشتی پیانو زدن یاد می گیره و میشه پیانیست گروه نوازندگی کشتی.هیچ وقت پاشو روی زمین نگذاشته.حتی یه بار تصمیم می گیره بیاد رو زمین رو پله ها نظرش عوض می شه و بر می گرده. خطوط اول مکالمه ی بالا اشاره به اون تجربه داره.تا این که بلایی سر این کشتی می آد و کلا کشتی از رده خارج می شه. وسایل کشتی و خالی می کنن و می خوان بفرستنش وسط آب که منفجرش کنن. این مرد پیانیست یه دوستی داشته که اونم تو گروه نوازنده ها ترومپت می زده.اون تنها کسی بوده که می دونسته این مرد هنوز توی کشتی هست و به اصرار اون انفجارو به تعویق می اندازن تا این بره واین پیانیست قصه ی ما رو از کشتی بیاره بیرون. این متنی که این بالا هست جملات مرد پیانیست به دوستش ماکس(همون که ترومپت می زنه و رفته تو کشتی که بیارتش بیرون) است که توش دلیل این که از کشتی پیاده نمی شه رو نوشته.دیدگاهش در مورد زمین و زندگی در اون.
فیلم زیبایی است با موسیقی زیباتر. دیدنش و تو صیه می کنم.




۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

کَس لَدردِ کَس خَوَردار نِیَه عازیزم...







هاژارِه‌ی شاوان کاری پیم کِردَ عازیزم
اندوه شب‌ها بلایی بر سر من آورده عزیز من
عاجز لَدِل بِیم راضی وَ مِردَن ای هاوار
عاجز از دلم شدم و راضی به مردن، ای هوار
شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه
یار شیرین من، عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است
شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ
راه و روش دلبری در تو پایان می‌پذیرد

ای داد ای بیدَاد، کَس دیار نِیَه، عازیزم
ای داد، کسی پیدایش نیست عزیز من
کَس لَدردِ کَس خَوَردار نِیَه عازیزم
کسی از درد کسی خبر ندارد عزیز من
شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه
یار شیرین من، عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است
شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ
راه و روش دلبری در تو پایان می‌پذیرد
خُوَام کرمانشانی، یارَم قصریه، عازیزم
خودم کرمانشاهیم، یارم قصر شیرینی
خاطرخوای بیمَ، تقصیرَم نیَه، ای هاوار
خاطرخواه شدم، گناه از من نیست، ای هوار
شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه
یار شیرین من، عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است
شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ
راه و روش دلبری در تو پایان می‌پذیرد


۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

برای همه ی آنان که رفتن یا در زندانند...


روزای قبل عید چه بوی خوبی می ده. یه شو قی تو دل آدمه. بوی بهار که می زنه همه ی شادی های این روزا رو از دوران کودکی تا به حال با خودش می آره . نمی گم شاد نباشیم اما فراموش نکنیم امسال اولین عید مادرانی که بچه هاشون تنها برای نرفتن زیر بار دروغ کنارشون نیستن. مادران سیاهپوشی که می توانستند مادران ما باشند. مردان و زنانی که همسرشون سال و تو اوین یا هر جایی بد تر از اون تحویل می کنن. نه چون می خواستن دنیا رو عوض کنن نه!
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو...


نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيائی است

....

به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،

به یاد آر آن زنان و مردان امروز در بند را







۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

باید به تو فکر کنم...

وقتی به مرگ فکر می‌کنم

می‌دانم

باید به زندگی فکر کرد

وقتی به زندگی فکر می‌کنم

می‌دانم

چیز دیگری نیست

باید به تو فکر کنم

وقتی به تو فکر می‌کنم

نمی‌دانم

چه کنم



شهاب مقربین


۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

به نخی بند است...


.

تو به رقص بادبادک می‌خندی


من به خنده‌های تو


می‌بينی


هميشه شادیِ ما به نخی بند است

.

جایی از شعری مال رضا جمالی حاجیانی




۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

دیدم غم است این...




گفتم که مژده بخش دل خرم است این

مست از درم در آمد و دیدم غم است این

گر چشم باغ گریه تاریک من ندید

ای گل ز بی ستارگی شبنم است این

پروانه بال و پر زد و در دام خویش خفت

پایان شام پیله ابریشم است این

باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت

تنها نه من،گرفتگی عالم است این

ای دست برده در دل و دینم چه می کنی؟

جانم بسوختی و هنوزت کم است این

آه از غمت که زخمه بی راه می زنی

ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

چندین هزار امید بنی آدم است این

گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت

آری سیاه جامه صد ماتم است این


سایه

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

هشت مارس










در راستای کمپین یه میلیون امضا از یکی خواستن اونم امضا کنه, گفت من امضا نمی کنم. چون مثلا اگه سهمیه ی تحصیل زنا رو کم نکنن , زنا بیشتر از مردا تحصیل می کنن , مردا م با وضعیتی که تو جا معه ی ماست برای در آوردن نون و غیره باید که راهی کار شن. اون وقت زنه فک می کنه تحصیل کردست مرده رو قبول نداره. ازدواج با هاش نمی کنه . همه چی به هم می ریزه , پس همون بهتر که زن تحصیل نکنه!!!!!!

باید تمام تفکرات منسوخ و حفظ کرد چون جامعه ی ما قدرت هضمش و نداره!!! راه حل ها ی مقطعی به کار برد , هر چند اگه بدونی چیزی از ریشه خرابه.

زن وارد یه سری از مسائل اجتما عی نشه چون مرد حسادت می کنه!!!
اگه ژنه , چرا فقط تو جامعه ی ما تا این حدش زده بیرون ؟ اگه تربیت جامعه و فرهنگ , پس چرا باید بهش بها داد؟


کی قراره بریم سراغ ریشه اصلی مشکلات؟



دخترانِ دشت!
دخترانِ انتظار!
دخترانِ امیدِ تنگ
در دشتِ بی‌کران،
و آرزوهای بی‌کران
در خُلق‌های تنگ!

دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو
در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ

از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید
بادِ دیوانه
یالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...

دخترانِ رودِ گِل‌آلود!
دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!
دخترانِ عشق‌های دور
روزِ سکوت و کار
شب‌های خستگی!
دخترانِ روز
بی‌خستگی دویدن،
شب
سرشکستگی! ــ

در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ
در رقصِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام
آتش‌زدای کام
بازوانِ فواره‌ییِ‌تان را
خواهید برفراشت؟

افسوس!
موها، نگاه‌ها
به‌عبث
عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.

دخترانِ رفت‌وآمد
در دشتِ مه‌زده!
دخترانِ شرم
شبنم
افتادگی
رمه! ــ

از زخمِ قلبِ آبائی
در سینه‌ی کدامِ شما خون چکیده است؟
پستانِتان، کدامِ شما
گُل داده در بهارِ بلوغش؟
لب‌هایتان کدامِ شما
لب‌هایتان کدام
ــ بگویید! ــ
در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟

شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــ
اکنون کدامیک ز شما
بیدار می‌مانید
در بسترِ خشونتِ نومیدی
در بسترِ فشرده‌ی دلتنگی
در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان
تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
بدرخشاند
تا دیرگاه، شعله‌ی آتش را
در چشمِ بازِتان؟


بینِ شما کدام
ــ بگویید! ــ
بینِ شما کدام
صیقل می‌دهید
سلاحِ آبائی را
برای
روزِ
انتقام؟





۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

you can breath without not back up




یه دور به اجبار بردنم روان پزشک ,من دهن وا نکرده اون شروع کرد من و به راه راست هدایت کرد ن. راهی که بزرگترانم صلاح دیده بودن اون باشه راهم و بهش گفته بودن.موندم تو تعریف حرفه ی پزشکی. فقط سکوت کردم و اومدم بیرون و تا مدت ها وقتی یادش می افتادم اشکم سرازیر می شد.برای تو تعریفش کردم. یادته؟ مسخره کردی و خندیدی. تو چه قدر واست مهمه من دهن وا کنم و بهش گوش بدی بفهمی چی می گم بعد قضاوت کنی؟ یا تو هم مثل همون دکتره ای ؟

به خودت رجوع کن. ببین چه قدر هستی.آره دقت کن اونم نه زیاد یه کم. تو هم همون دکترهای منم همون دکتره ام همه مثل اونیم.....


دوست دارم رو پای خودم باشم تا این قدر چشمم به دست این و اون نباشه. پاشم رو پای خودم مستقل مستقل از هر کی که کارش سو استفاده کردن از عاطفه و احساس منه .هر کسی که من و می ترسونه از زندگیِ بدون حضورش. من از این پستی می ترسم. من چه قدر تر سو ام . آره من ترسو ام...







Lili,take another walk out of your fake world
please put all the drugs out of your hand
you'll see that you can breath without not back up
some much stuff you got to understand

for every step in any walk
any town of any thought
i'll be your guide

for every street of any scene
any place you've never been
i'll be your guide

lili,you know there's still a place for people like us
the same blood runs in every hand
you see its not the wings that makes the angel
just have to move the bats out of your head

for every step in any walk
any town of any thought
i'll be your guide

for every street of any scene
any place you've never been
i'll be your guide

lili,easy as a kiss we'll find an answer
put all your fears back in the shade
don't become a ghost without no colour
cause you're the best paint life ever made