می گفت همیشه با سختی یه آرامشی هم هست که معمولا ما نمی بینیم. همین که تو اوج دل گرفتگی لحظه ای خوابت می بره. بیایید لالایی بگیم واسه اون بچه هایی که اون روز از تو خیمه ها سراسیمه این ور اون ور می دویدن واسه اونا که بعدش رو شترا رفتن شام و الان برگشتن باز کربلا.اونایی که همه ی اون تصاویراون روز داره از جلو چشاشون باز, می گذره. چی می گم؟ مگه تا اون بود می گذاشت تا بچه ها چیزی ببینن؟ نه منظورم تصاویر به آغوش گرفتنشون تو خیمه هاست توسط اون قبل اون طلوع و تصاویر اون غروب قبل طلوع روز بعد.
شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی ساغر و پیمانه خالی کوچ کردن دسته دسته آشنایان عندليبان باغ خالی باغچه خالی شاخه خالی لانه خالی
بازآ تا کاروان رفته باز آید بازآ تا دلبران ناز ناز آید بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید پاگل افشانان نگار دلنواز آید بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم گل بیفشانیم ومی در ساغر اندازیم
خورشید بالا آمده است در رختخواب میچرخم موبایل و مداد و مسکنها پایین میریزند کمرم دو تکه شده است
لوکوموتیورانی هستم بارم سنگ آهن
از روی خودم رد شدهام
سارا محمدی اردهالی
هر چه می خواهد دل تنگم بگه ...
اتفاقات تونس من و یاد انقلابمون می اندازه . درمان سریع , درد و موقت از بین می بره. اگه درمان ریشه ای نباشه , زخم باز چرک می کنه و دیر یا زود می ریزه بیرون. هر کی فر صت طلبه کم کم نفوذ می کنه و بعد یه مدت کمی همه جا رو می گیره. حسم اینه که تونس داره دچار سی سال پیش ما می شه.