۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

ای تار پودم




دیدی همش می پرسن تو چرا الکل نمی خوری؟

دیدی گا هی یه جوری نیگام می کنن انگار احمقم و دگم.

یادته یکی پارساال با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت خب اولشه طول می کشه .. بهت نیگا کردم و خندیدیم

آخه اونا نمی دونن که اگه ساقی من تو باشی من می تو رو نمی خوام فقط یه نگاتو می خوام

یه لبخندرضایتت و می خوام....

این روزا که می دوم دور زمین فوتبال همش فک می کنم دارم دور خیمه های تو می دوم به

جزییاتش فک نمی کنم دلم می لرزه به این که عباس داره چی کار می کنه زینب تو دلش چه

خبره؟ به تو که می خوای با همشون وداع کنی به اون لحظه ای که نمی تونی از علی اکبرت دل

بکنی به اون موقعی که با نگاهت با زینب و خیمه وداع می کنی , نه نه وقتی اینا می آن تو

ذهنم سریع ردشون میی کنم برن فقط سرم پایینه می دوم توی زاویه ی دیدم منتظرم سرت و

بچرخونی و بگی لبیک امسالم می گذارم واسه قافله ی من دلت بتپه لبیک امسالم می گذارم یه

کم دیگه از قصه ی اون روز و بفهمی بگی بیا امسالم دستم و می کشم رو سرت...هر روز شعاع

دویدنم و کم می کنم که به خیمت نزدیک شم انگار که این جوری کمتر از چشت در می ام..نیگام

کن دل من تنگه برات وای وای وای وای

ای تار و پودم ذکر سجودم
بود و نبودم
یا حسین

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

آیا آن که همیشه ...

می دانی کدام دشوارتراست
پاشیدن بذر یا دروکردن محصول؟


از چه کسی بپرسم
برای ایجاد چه اتفاقی به این دنیا آمدم؟


درخت از زمین چه آموخت
تا بتواند با آسمان سخن بگوید؟



آیا آن که همیشه در انتظار است بیشتر عذاب می کشد
یا آن که هرگز در انتظار کسی نبوده است؟


قطعاتی برگرفته از مجموعه تازه منتشر شده: راستی چرا؟
اثر پابلو نرودا / ترجمه احمد پوری

۱۳۸۸ آبان ۲۸, پنجشنبه

زندگی...


چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درين خراب ريخته که رنگ عافيت ازو گريخته به بن رسيده راه بسته ایست زندگی؟
چه سهمناک بود سيل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمين و آسمان زهم گسيخت ستاره خوشه خوشه ريخت و آفتاب در کبود درههای آب غرق شد.
هوا بد است تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تيره ای گرفته سينه ی تو را که با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمیشود. تو از هزاره ای دور آمدی در اين درازنای خون فشان به هر قدم نشان نقش پای توست، برين درشتناک ديولاخ زهر طرف طنين گامهای رهگشای توست، بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه ی وفای توست، به گوش بيستون هنوز صدای تيشه های توست. چه تازيانه ها که با تو تاب عشق آزمود چه دارها که با تو گشت سر بلند زهی شکوه قامت بلند عشق که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن هنوز آن بلند دور، آن سپيده آن شکوفه زار انفجار نور کهربای آرزوست، سپيده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست، به بوی يک نفس در آن زلال دم زدن سزد اگر هزار بار بيفتی از نشيب راه و باز رو نهی بدان فراز چه فکر میکنی؟
جهان چه آبگينه شکسته ایست که سرو راست هم در او شکسته مینمايدت. چنان نشسته کوه در کمين دره های اين غروب تنگ که راه بسته مینمايدت. زمان بیکرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پای او دمیست اين درنگ درد و رنج.
به سان رود که در نشيب دره سر به سنگ میزند رونده باش اميد هيچ معجزی ز مرده نيست، زنده باش.
(شعر از هوشنگ ابتهاج)
ا

--

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

برای رامین پ وران درج ان ی...

گفتند:

نمی خواهيم »

«! نمی خواهيم که بميريم

گفتند

دشمنيد!

دشمنيد!

«! خلقان را دشمنيد

چه ساده

چه به سادگی گفتند و

ايشان را

چه ساده

چه به سادگی

کشتند!

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

دلم براي كسي تنگ است


دلم براي كسي تنگ است
كه آفتاب صداقت را
به ميهماني گلهاي باغ مي آورد
و گيسوان بلندش را به بادها مي داد
و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد
دلم براي كسي تنگ است
كه چشمهاي قشنگش را
به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت
وشعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند
دلم براي كسي تنگ است
كه همچو كودك معصومي
دلش براي دلم مي سوخت
و مهرباني را نثار من مي كرد
دلم براي كسي تنگ است
كه تا شمال ترين شمال
و در جنوب ترين جنوب
هميشه در همه جا آه با كه بتوان گفت
كه بود با من و
پیوسته نيز بي من بود


دلم برایت تنگ می شود مدام


۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

خوش جلوه نمایی...

 الان ساعت سه صبحه.از دل تنگی بیدار شدم.نمی دونم دلم چشه.تنگه؟ نگرانه؟ شور می زنه؟
هر چیه اروم نمی شه.همیشه وقتی این طوری می شم به همه جا سرک می کشم ببینم علتش چیه اما امشب پیداش نمی کنم.
دلم خیلی تنگه خیلی...


اون روز یادته هوا بارونی بود؟ ابری بود؟ من مثل همیشه پرواز کردم به موسسه؟ همه بودن مصبر و یادته دم در با این که من همیشه دیر می رسیدم لبخند می زد؟ همه بودن حتی من و فاطمه و آزادم بودیم. هیشکی قصد بی وفایی و سفر نکرده بود..

وای بابا قاسمی با صدای آرومشون پروازمون دادن , یادته؟
می گفتن هنوز هیچی نشده یه سری کندید از زمین که , آقا نوار و بزن...

ض ته کلاس راه می رفت و دستش و تو هوا می چرخوند , ف کنار ستون می پرید هوا تو بغلش , مینا رو یادته جانم....

الان من و کجا آوردی ؟ برنامه چیه؟ تا کی قراره طول بکشه؟ من اون روزا رو می خوام من می خوام مثل اون روزا بی دغدغه صدات کنم کنار همونا همون آدما....


۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

شنگول من کن...

این عکس ها رو دیروز گرفتیم با یه سری از دوستان, از طبیعت اطراف خونم.عکس بالایی در یاچها یه که هر روز که از خونه می رم موسسه از کنارش رد می شم.






اون ساختمون ته عکس دانشکده ی فیزیکه.

عکس های زیرم مال جنگل پشت خونمه.