۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

بخشی از واگویه های روزانه ی من...



چی می شه که یه جمله هایی دیگه خیلی واست کار نمی کنه ,اصلا به نظرت واسه گول زدن ساخته شده؟

مثلا

البلاء للولاء ,امتحان ,کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها رو به بهترین بازیگرش می ده ,پایان شب سیه سپید است...


از یه زمانی به بعد حس می کنی , نه آقا جون زندگی همینه درست شدنیم نیست ,

همه چی تو دنیا بر اساس علتی پدید می آد

روند دنیا واسه تو یکی که عوض نمی شه

اون اگه بخواد می شه

خب کِی می خواد ؟ اصلا واسه چی باید بخواد ؟ من خسته شدم این که واضحه

آدم هر وقت که فک می کنه دیگه نمی تونه , بعدنا می بینه که می تونسته , می بینه که اون مشکل قبلی در مقابل این جدیده

هیچه , شاید اینه سپیدی بعد از سیاهی , این که مشکلای قبلی کوچیک تر به نظرت بیان . پار سال یادته؟ فک می کردی ته

خطی؟

خستم , کلا فم , دلم خونمون و می خواد حد اقل واسه یه مدت. دلم تنگه. دلم ....

دلم حمایت نزدیک خانوادم و می خواد. این که یه مدت نخواد فک کنم که گام بعدی چیه.

چند بار تو روز اینا رو می گی؟ حرفات تکراری شده. نمی بینی آدمام دیگه بهت گوش نمی دن؟

حتی حال ندارن بهش گوش بدن. نهایتش با یه جمله ی کوتاه همدردیشو ن و می رسونن. زودم می خوان در برن.

نمی دونم شاید حق دارن ,دیگه آخه چی بگن.

دردت تکراری شده. , حوصلشون سر می ره هی بگی. اصلا چی بگن تو آروم شی؟

خب منم که خیلی وقته که نمی گم.

اما وقتی نمی گی اونادیگه کامل یادشون می ره. آدمیزاده دیگه . وقتی داد و مویه و زاری بشنوه سرش و بر می گردونه

ببینه چه خبره.... .

چرا دنبال اینی که یکی سرش و برگردونه؟ چه قدر بچه ای هنوز

دلم محبت می خواد

محبت و که به زور نمی خرن.

چرا به زور می خرن

این محبت چه فایده ای داره؟

راس می گی نمی ارزه اما نبودش که می کُشه...

می کُشه؟







۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

آفتاب های همیشه...



سلام مدتی اینترنت نداشتم و اینجا نیومدم. شرمنده

واسه شروع دوباره می خوام " آفتاب های همیشه" رو معرفی کنم. این مدت بی اینترنتی روزگار قشنگی با هم داشتیم. صدای زیبا و لرزان آیدا شاملو با اشعار شاعرانی از دور دنیا همراه با موسیقی ای مدرن. لذت بردم. شما رو به خریدش تشویق می کنم .







اشتیاق (بر اساس شعری از اندرو مارول)

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود, ده سال پیش از توفان نوح عاشقت می شدم

و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی....

یک صد سال به ستایش چشمانت می گذشت و سی هزار سال صرف ستایش تنت

و تازه

در پایان عمر به دلت راه می یافتم....