۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

به بهانه ی برنا مه ای از پرگار



سلام
می گم این فمنیست اسلامی کسی می دونه چه صیغه ایه؟



۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

من در کنارتم...


فکر می کنم اینجا رو می خونید به هر حال اگرم نخونید

تو اکثر خاطرات خوشم ما سه تا بودیم که می چپیدیم توی یه ماشین یا یه اتاق و اون جارو تبدیل می کردیم به یه مکانی که در زمانی مستقل حرکت می کرد. اول تند تند حرف می زدیم و بعد می افتادیم رو دور خنده و کارای بد و دور از ذهن کزدن.
الان که عید عزیزمه و من اینجا توی یه گوشه ی طوسی این نا کجا آباد نشستم , تو داری آماده می شی تا چند دقیقه ی دیگه بشینی پشت سفره ی عقدت.. همون سفره ای که من ندیدم , که من باهات ندویدم که کمک کنم کاراش کنیم , همون جا که تو قراره بشینی و بالای سرت یه تور بگیرن و قند بسابن. یادته واسه مرسده سه تایی تور و گرفتیم؟ حالا اما من نیستم که گوشه ی تورتورو بگیرم. من اینجا بیرون زمان ایستاده ام و مثل همیشه با قلم خیالی تمام این لحظه ها رو نقاشی می کنم. لحظه هایی که هیش وقت دیگه تکرار نمی شه و من معلوم نیست به چه بهایی اونا رو دارم از دست می دم. خیالی که تمام زندگی منه اینجا و خیلی وقته که مرزش و با واقعیت نمی بینم.
من در کنارتم...



۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست...




ارغوان هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) -

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من









۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

که کفر از شرم یار من مسلمان وار می آید...


یاد یه جمله افتادم که سال اول دانشگاه وقتی داشتم با یکی گفتگو می کردم گفتم.
اون در طرفداری مولانا سخن می گفت و من گفتم گیرم مولانا به نهایت عشق عرفانی رسید , مولانا یکی بود میان هزاران این یعنی احتمال عاشق شدن صفره. احتمال نقطه در فضا صفره.... این امید نمی شه واسه انسان....

نمی دونم چی شد پام لغزید و افتادم اول این جاده , هنوزم می گم احتمالش صفره اما نمی دونم چرا می خوام بدوم...شاید تو هر جایی از این مسیر باشی لحظاتی و از آخرش بهت نشون می ده که بدوی...
لحظاتی که تو هم حتی می تونی بخونی:

در و دیوار این سینه همی درد ز انبوهی
که اندر در نمی گنجد پس از دیوار می آید





۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

ترانه‌ی آب دریا

دریا خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.

ــ تو چه می‌فروشی
دخترِ غمگینِ سینه عریان؟

ــ من آب دریاها را
می‌فروشم، آقا.

ــ پسر سیاه، قاتیِ خونت
چی داری؟

ــ آب دریاها را
دارم، آقا.

ــ این اشک‌های شور
از کجا می‌آید، مادر؟

ــ آب دریاها را من
گریه می‌کنم، آقا.

ــ دل من و این تلخی بی‌نهایت
سرچشمه‌اش کجاست؟

ــ آب دریاها
سخت تلخ است، آقا.

دریا خندید
در دوردست،
دندان‌هایش کف و
لب‌هایش آسمان.


فدریکو گارسیا لورکا


۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

به بهانه ی میل هفته ی پیشت...


می گفت محبت دیدن خجالت می آره ...

یه هفتست دلم و داغون کردی می دونی؟
می دونی تنها دوستمی , "تنها " دوستم که همه چیم و همون طور که هست پذیرفتی؟ هیچ وقت اذیتم نکردی, هیچ وقت از محبتت بهم کم نکردی, هیچ وقت به چشم جستجو گر بهم نگاه نکردی وقتی دیدی دارم راه جدید می رم. مثل خیلی ها نبودی که موضع بگیری بی این که ببینی چی می گم , چی می خوام. مثل خیلی ها که بدون این که بفهمم یهو دیدم نیستن و این نبودشون تصادفی نبود.
گذر زمان آدما رو غربال می کنه , اون گروه چهل پنجاه نفره رو یادته که تولد هر کی می شد باید از همه پول جمع می کردیم واسه کادو؟
الان من موندم و تو و سه نفر دیگه. نمی دونم تلخه این یا شیرین اما هر چی هست همینه .
تو نامت گفته بودی هر چی بشه می دونی با یه قطار می تونی بهم برسی. گفته بودی دو نفر و مطمئنی داری که می تونی بهشون پناه ببری. بدون من یه نفر و دارم همیشه تو ذهنم که هر وقت دارم از پا در می آم فکر سفر و کنارش بودن آرومم می کنه

می دونی تنها کسی هستی که جلوش فیلم بازی نمی کنم. همونی هستم که همیشه هست؟ می دونی این یعنی چی؟
یاد اون روز خونه ی عزیزت می افتم. من و تو بودیم. عید بود. من پشت گلدون گل داشتم کتابم و می خوندم. تو کناره رزات نشسته بودی و واسه من که بی خبر بودم کارت تبریک می نوشتی. واسم نوشته بودی , در این حجم بی در کجایی بی در زمانی اینجا نشسته ایم. هیچ می دانی امروز چه قدر زیبا شده ای. هیچ وقت نشد بهت بگم که تو همیشه زیبای منی...

یه جمله ی نامت و تک تک سلول هام فهمیدنش , اون جا که گفتی گا هی با خودت فکر می کنی واسه مهاجرت ساخته نشدی حتی اگر هم برگردی و باز تنها باشی...

نمی دونم چه قدر دارم واسه خودم زندگی می کنم , اما این و گاهی می بینم که هیچ کس این گونه به کشتن خود بر نخواست که من به زندگی نشسته ام.

دلم تنگه , می دونم تو می فهمی از چه نوعیش. دلم گرفته . خستم نهالکم خستم....

بیا شعری و که برام نوشته بودی و باز با هم بخونیم :

اي فسانه ! خسانند آنان
كه فروبسته ره را به گلزار
خس ، به صد سال طوفان ننالد
گل ، ز يك تندباد است بيمار
تو مپوشان سخن ها كه داري
تو بگو با زبان دل خود
هيچكس گوي نپسندد آن را
مي توان حيله ها راند در كار
عيب باشد ولي نكته دان را
نكته پوشي پي حرف مردم
اين ، زبان دل افسردگان است
نه زبان پي نام خيزان






۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه

برای خواهرکم...



نمی دونم فرداست که زندگیت جدید می شه یا همون یه ماه پیش بود. به هر حال هر دو شو کنارت نبودم , اما هر لحظش وتو خیالم بوسیدمت و بغلت کردم.

خواهرکم که چشمانت راز آتش است


کنار هم همیشه خوب باشید

زندگی جدیدت عاشقانه باشه

زندگی جدیدت مبارک باشه







۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

من ز جفایت دلشادم از غم عشقت خرسندم







thinking those who once existed must be dead.



دارن می آن بیرون بعد دو ماه. دقیقه ای نمی تونم فک کنم که اگه جای اونا بودم چی می شد. اولین نفری که اومد بیرون خانوادش ریختن سرش. بغلش می کردن اما خودش شبیه یه رباط بود . اینجا می تونید تصاویر زنده رو ببینید. شش نفر اومدن بیرون هنوز بیست و هفت نفر موندن.

http://www.lanacion.com.ar/nota.asp?nota_id=1314428

این آهنگ گروه بی جیز (bee gees) مربوط می شه به حادثه ی ربختن معدنی درنیویورک در سال 1941
اونا هیچ وقت معلوم نشد چی شدن....



In the event of something happening to me,

there is something I would like you all to see.
It's just a photograph of someone that I new.

Have you seen my wife, Mr. Jones?
Do you know what it's like on the outside?
Don't go talking too loud, you'll cause a landslide, Mr. Jones.

I keep straining my ears to hear a sound.
Maybe someone is digging underground,
or have they given up and all gone home to bed,
thinking those who once existed must be dead.

Have you seen my wife, Mr. Jones?
Do you know what it's like on the outside?
Don't go talking too loud, you'll cause a landslide, Mr. Jones.

In the event of something happening to me,
there is something I would like you all to see.
It's just a photograph of someone that I knew.

Hvae you seen my wife, Mr. Jones?
Do you know what it's like on the outside?
Don't go talking too loud, you'll cause a landslide, Mr. Jones.






حادثه هیچ گاه خبر نمی دهد!!!


تو موسسمون سالی دو بار میل می زنن که فلان روز ما زنگ خطر می زنیم. همه از راهروها ی اضطراری باید برن از ساختمون بیرون به حیاط برسن. که اگه یه روز واقعی خطری بشه آدما بلد باشن ار پله ها برن پایین.!!
بعد مثلا امروز صبح همه کاپشن به تن ساعت ده آماده بودن زنگ و بزنن همه فرار کنن بیرون. نمی تونم بگم چه قدر خنده داره...







۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

ادامه ی بحث نوشته ی قبل



سلااام به همه

آقا من می گم , همه هر چی گفتن درست بوده. مشکل اینه که اگه با یکی حرف می زنیم یا بحث می کنیم نمی آییم چند لحظه بشینیم جای اون طرف.

من اگر این و به اشتراک گذاشتم در فیس بوک , باید بگم به این جهت نبوده که من در بست طرفدار خانم میلانی هستم. نه. عقیده ی من در مورد ایشون که ازدیدن فیلم هاشون برای من شکل گرفته ,اینه که این خانم بسیار جو زده هستن و این جو زدگی در چند فیلم آخرشون به قدری زده بالا که یه بارم نمی شه دید حتی در حد فیلم پفک خوری هم نیست. اما در این مبا حثه ی مضحک , خانوم مجری با تعصب شدید می خواد همه به حرف خودش برسن بعد چون میلانی نمی رسه به میلانی می گه مرغ یه پا داره. !!!
من بارها این نوع بحث کردن و بین آدم های مذهبی و غیر مذهبی دیدم که انگار از اول معلومه هر کی می خواد آخرش اون یکی و مغلوب خودش کنه و اصلا حاضر نیست ببینه طرف چی داره می گه. واسه همین مدت هاست که با کسی بحث مذهبی نمی کنم. البته علت اصلیش بی سوادیمه اما اینم یکی از علت هاست.

بله معلومه که یک خانوم محجبه (ببخشید سایه جان ;)) این درخواست و داره از دولتش که یه مکانی و براش درست کنه تا راحت باشه. این حقشه. اگه 1357 تا پارکی هست که در آن همه ی آدم ها آن طور که می خوان توش رفت و آمد می کنن و ورزش می کنن و "آفتاب می گیرن(نمی دونم چرا این قدر آفتاب گرفتن و می گفت هی)" معلومه 5 تا پارک خیلیم کمه. اما اگه پایه ی آزادی یه مملکتی این باشه که همه باید با حجاب تو پارک آفتاب بگیرن , پنج تا پارک هم اضا فه شه باز بر اساس تفکر مذهبی , باید بگم که 1362 تا پارک هست واسه آدم های مذهبی.
و هیچ پارکی نیست برای آدم هایی که می تونن راحت تو پارک های اروپا یا آمریکا ورزش کنن.

همون طور که سایه گفت اصلا این دو تا دارن از دو فرهنگ جدا صحبت می کنن. میلانی می گه بابا هی مردا رو تو ایران خانوم ندیده تر می کنید , حتی با این همه چادر چاقچولی که سر مردم کردید بازم نگاه این مردا داره خانوما رو می دره , بعد واسه حل این مشکل اومدید می گید یه پارک بزنیم فقط مال خانوما؟ چرا جاهایی از دنیا وجود دارن که آدما با لباس باز می چرخن اما آدم حس نمی کنه یکی هی داره نگاش می کنه. تو ایران نگاه که سهله , متلک و اتفاق های خیلی بدتری واسه آدم می افته که اینجا فک کنم با هاش به عنوان جرم برخورد شه. من سه ساله اینجام . بارها شده شب دیروفت از موسسه یا جای دیگه تنها برگشتم خونه و هیچ اتفاقی هم برام نیفتاده.تو این سه سال کسی بهم متلک یا نگاه بد نکرده. این جای فکر داره نه؟

چرا؟ همه می دونیم که یک نیاز جسمی و روحی شدید در هر کسی نسبت به جنس مخالفش وجود داره(مخصوصا در مردها). (یا به جنس موافق در بعضی موارد) اگه این نیاز برآورده بشه , طرف آروم می گیره.(در مورد اغلب آدم ها حرف می زنیم نگید این به اون خیانت کرد یا از این جور موارد خاص) تا حالا برخورد نداشتید با کسی که از وفتی با یکی هست نگاهش دیگه بُرنده نیست , رفتارش نرمال تره ؟ خب طبیعیه چون نیازش تا مین شده. حالا این می تونه در غالب ازدواج باشه یا صرفا دوستی موسوم به دوست پسر و دوست دختر. برآورده شدن این دوستی ها و روابط آزاد در جوامع غربی راحت هست و این نیاز بدون محدودیت اجباری قابل برآورده شدن هست.

حالا آدم ها می گن , اا پس تو که این قدر دم از اسلام می زنی , دین تو که گفته تا محرم نشدی نیگا نکن , چه برسه دوست شدن و ما بقی قضایا. جواب من اینه : دین ابعاد وسیعی داره , اگه این و گفته , از اون ور راهش و نشون داده که این حست و با حس بالاتری پوشش بدی. و تازه اصلا مثل بعضی از ادیان ازدواج و منع که نکرده هیچ به اونم تشویق می کنه. یعنی این نیازم در زمان خودش بهش می رسی , حالا فعلا پیش نیومده واست؟ بیا پیش خودم , اگه باز اون نیازت عاصیت کرد بعد خِر من و بگیر...

اما کسی که مذهبی نیست , کسی که این راه و انتخاب نمی کنه , برای چی باید این نیازش و سرکوب کنه که در این حد به شکل حیوان گونه ای رشد کنه تا نتیجش بشه ان چه در مملکت من هست .و همش و آخر بنویسی پای اسلام؟


حرف من اینه که کاش بشه توی یه بحث گاهی بشینیم رو دستگاه مخاطب و گاهی آروم بنشینیم روی دستگاه ناظر بیرونی و عادلانه نگاه کنیم.
اگه دوستم که سوالش و آوردم اینجا از من ناراحت شه حق داره. شاید بهتر بود ازش اجازه می گرفتم. می دونه که چه قدر دوسش دارم .

سایه و نهال خیلی قشنگ همه چی و گفته بودن , ممکنه دوستای دیگه که با لحن این دوستام آشنا نیستن به نظرشون تند بیاد اما من که با این دو آدم بزرگ شدم باید بگم هر دوشون از دوستانین که من راحت ترین مباحثات و باهاشون داشتم در شرایطی که کاملا نظرمون سر موضوع مباحثه متفاوت بوده.پس یه بار دیگه با لحن آروم آغشته با طنز بخونید نظراتشون و.

بازم بحث و باز می گذارم , احتمالا خودمم خیلی چیزا یادم می اد. من بارها خودم به طرز کودکانه ای به صورت عصبی و یک طرفه با دوستانم (عمدتا دوستای مذهبیم) وارد بحث شدم. سعی دارم می کنم که این رفتارم و عوض کنم. ایناییم که اینجا نوشتم قسمتی از فکرهایی هست که این مدت با خودم کردم تا قادر باشم عادلانه تر در بحث شرکت کنم.

چاکریم.




۱۳۸۹ مهر ۱۹, دوشنبه

مصاحبه خانم میلانی در صدا و سیما


من این وچند روز پیش در فیس بوک گذاشتم , دوستی برایم پیغامی داد که براتون این زیر می گذارم. پاسخ این دوست و به زودی می دم. اگه شما هم نظری دارید می تونید بدید.





اصولا آیا این پارکها واقعا فقط برای اینه که امنیت تامین بشه؟ اگر من دوست داشته باشم یک جایی بی حجاب بگردم باید کی رو ببینم؟ واقعا آیا این کار زیادی برای خانمهاست؟عرض کنم که آیا این مغلطه نیست؟ من توی آمریکا هم توی یک پارک نتونستم خوش باشم
من قبول دارم که همه چیز رو نباید جدا کرد ولی آیا ایشون اجازه داره که در مورد شیوه ای که من برای زندگی انتخاب می کنم و اینکه جامعه رو موظف می دونم برام امکانات فراهم کنه، چون خودش توی پارک آمریکا راحته ، نظر بده؟ اگر کسی امکانات رو از ایشون بگیره کار بدیه ولی چه ربطی داره
احساسم اینه که همه چی رو با هم قاطی می کنه واسه این که از یک سری چیزها ناراضیه





۱۳۸۹ مهر ۱۴, چهارشنبه

بیا آغاز کنیم...



چه مدت لازم بوده تا کلمه عفو بر زبان جاری شود تا حرکتی اعتماد انگیز انجام گیرد

بیا تا جبران محبت های ناکرده کنیم

بیا آغاز کنیم

فرصتی گران را به دشمن خویی از کف داده ایم

و کسی نمیداند چقدر فرصت باقیست تا جبران گذشته کنیم

دستم را بگیر



سروده مارگوت بیگل (شاعر آلمانی) با ترجمه احمد شاملو

۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

دریافتی از کتاب...

(دوست دارم بحث در نظرات نوشته ی قبل ادامه پیدا کنه. شاید کمکم کنه که فکر کنم. هر چند مدتیه کسی خیلی نظری نداره. علت اینم می شه به بحث گذاشته شه. چاکریم. )






صحبت حاج شیخ بدینجا که رسید , قلیان آوردند و پس از آن که چند پک محکم به قلیان زد

دنباله ی صحبت را گرفته گفت در ابتدا تصور می کردم که دیگران خواه در فکر انجام وظایف

خود باشند یا نباشند کسی که دست مرا نبسته است و نمی تواند مرا به زور از انجام

وظیفه ای که دارم بازدارد اما رفته رفته دستگیرم شد که این فساد اخلاق و این مسامحه و

بی اعتنایی به وظیفه که در آن محیط حکمفرماست حکم سیلی را دارد که همه را از تر و

خشک و خار و خاشاک خواهی نخواهی با هم می برد و به کسی ابقا نمی کندو از شما

چه پنهان الان کار به جایی رسیده که چون در مجلس سنگ پیش پا و موی دماغ آقایان شده

ام وجود من دیگر در آنجا مثمر هیچ ثمری نیست جز این که مدام هدف گوشه و کنایه .......




قسمتی از کتاب قلتشن دیوان جمالزاده , قصه ی داستان در زمان مشروطه می گذرد... حال و هوای آشناییست نه؟

۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

بخشی از واگویه های روزانه ی من...



چی می شه که یه جمله هایی دیگه خیلی واست کار نمی کنه ,اصلا به نظرت واسه گول زدن ساخته شده؟

مثلا

البلاء للولاء ,امتحان ,کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها رو به بهترین بازیگرش می ده ,پایان شب سیه سپید است...


از یه زمانی به بعد حس می کنی , نه آقا جون زندگی همینه درست شدنیم نیست ,

همه چی تو دنیا بر اساس علتی پدید می آد

روند دنیا واسه تو یکی که عوض نمی شه

اون اگه بخواد می شه

خب کِی می خواد ؟ اصلا واسه چی باید بخواد ؟ من خسته شدم این که واضحه

آدم هر وقت که فک می کنه دیگه نمی تونه , بعدنا می بینه که می تونسته , می بینه که اون مشکل قبلی در مقابل این جدیده

هیچه , شاید اینه سپیدی بعد از سیاهی , این که مشکلای قبلی کوچیک تر به نظرت بیان . پار سال یادته؟ فک می کردی ته

خطی؟

خستم , کلا فم , دلم خونمون و می خواد حد اقل واسه یه مدت. دلم تنگه. دلم ....

دلم حمایت نزدیک خانوادم و می خواد. این که یه مدت نخواد فک کنم که گام بعدی چیه.

چند بار تو روز اینا رو می گی؟ حرفات تکراری شده. نمی بینی آدمام دیگه بهت گوش نمی دن؟

حتی حال ندارن بهش گوش بدن. نهایتش با یه جمله ی کوتاه همدردیشو ن و می رسونن. زودم می خوان در برن.

نمی دونم شاید حق دارن ,دیگه آخه چی بگن.

دردت تکراری شده. , حوصلشون سر می ره هی بگی. اصلا چی بگن تو آروم شی؟

خب منم که خیلی وقته که نمی گم.

اما وقتی نمی گی اونادیگه کامل یادشون می ره. آدمیزاده دیگه . وقتی داد و مویه و زاری بشنوه سرش و بر می گردونه

ببینه چه خبره.... .

چرا دنبال اینی که یکی سرش و برگردونه؟ چه قدر بچه ای هنوز

دلم محبت می خواد

محبت و که به زور نمی خرن.

چرا به زور می خرن

این محبت چه فایده ای داره؟

راس می گی نمی ارزه اما نبودش که می کُشه...

می کُشه؟







۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

آفتاب های همیشه...



سلام مدتی اینترنت نداشتم و اینجا نیومدم. شرمنده

واسه شروع دوباره می خوام " آفتاب های همیشه" رو معرفی کنم. این مدت بی اینترنتی روزگار قشنگی با هم داشتیم. صدای زیبا و لرزان آیدا شاملو با اشعار شاعرانی از دور دنیا همراه با موسیقی ای مدرن. لذت بردم. شما رو به خریدش تشویق می کنم .







اشتیاق (بر اساس شعری از اندرو مارول)

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود, ده سال پیش از توفان نوح عاشقت می شدم

و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی....

یک صد سال به ستایش چشمانت می گذشت و سی هزار سال صرف ستایش تنت

و تازه

در پایان عمر به دلت راه می یافتم....








۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه




غیرتش و دارم
یکی بهش چپ نیگا کنه من تابش و ندارم
هیچی نمی دونم ازشا اما غیرتش و دارم.
می خوای بخند , می خوای مسخره کن , اما من عجیب دوسش دارم . غیرتش و می کشم....





جان من به فدایت یا علی

















۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

پروازتان بلند...






ای مرغهای توفان ! پروازتان بلند.

آرامش گلولهٌ سربی را

در خون خويشتن

اينگونه عاشقانه پذ يرفتيد،

اين گونه مهربان.

زانسوی خواب مرداب ، آوازتان بلند.

می خواهم از نسيم بپرسم:

بی جزر و مدّ ِ قلب شما،

آه،

دريا چکونه می تپيد امروز ؟

ای مرغهای توفان ! پروازتان بلند.

ديدارتان : تَرنُّم ِ بودن،

بدرودتان: شکوه ِ سرودن،

تاريختان بلند و سر افراز :

آنسان که گشت نام ِ سر ِ دار

زان يار باستانی ِ همرازتان بلند.

دکتر شفیعی کدکنی

۱۳۸۹ مرداد ۲۷, چهارشنبه

غم...



نقاشی های ونسان ونگوگ و خیلی دوست دارم , .پر از رنگ برام.توش زندگی می بینم یه فضای انتزاعی نیست .
همیشه فک می کنم یعنی ونگوگ چه جوری به زندگی نیگا می کرد که دنیا رو این قدر ساده اما وا قعی و زیبا می کشیده و آخرش چی شده که خودش و کشته؟
آخرین جملشم بود : غم جاودانه است.






۱۳۸۹ مرداد ۲۶, سه‌شنبه

نقش غصم روی شیشه...


بارون..... بوی پاییز....... ابر....... طوسی


بارون ..........بوی پاییز.......... ابر........ طوسی


بارون ................ بوی پاییز........ ابر....... طوسی




۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

ابریشم قیمت نداره حیف از اون موهای تو...




تصویر این آهنگ واسه من این جوریه که:

پیرمردی مثل حاج قربان سلیمانی توی یکی از روستاهای خراسان با تنبورش رو تپه ای نشسته و می خونه.

به قران مجید آیه آیه , وای دلم هر روز و شو سوی تو آیه
اگر از طعنه های مردم نترسم به دنبال تو می آیُم مثل سایه یار گلم....

کدوم کوه و کمر بوی تو داره یار
کدوم مه جلوه ی روی تو داره یار؟









۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

یا حیاتی...







من می خوام تو من و یه جور دیگه دوست داشته باشی , می دونم دوستم داری اما یه جور دیگه دوستم داشته باش.








۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

که کفر من کفریست که هیچ سیمرغی بر اوج آن نیارد پر زد...



شانزده روز از اعتصاب غذایی بچه ها توی اوین می گذره. دیروز مجید توکلی رو بردن بهداری.
تو ایران فک کنم کسی از این قضیه خبر نداره.
بچه ها این ور تعداد روزا رو می شمرن و برای همدردی اعتصاب غذا می کنن اما مطمئنم تو ایران خیلیا اصلا خبر ندارن.


۱۳۸۹ مرداد ۱۸, دوشنبه

برای پدرم...



تصویر اشنایی واسه ی همه ی ما , تصویر کسی که همه ی عمرش و گذاشته واسه پاک زیستن و جنگیدن برای حفظ کشورش و حیثیتش وقتی بوی تعفن انگیر فساد همه جا رو ورداشته اما حا صل عمرش چیزی نیست جز کوچیدن و رها کردن هر آن چه که دستاوردشه....



مانا نیستانی



۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

به خدا هیچکی به تاریکی شب تن نمیده...









رو زمین وقتی که دیب دنیا
رو پرخون میکنه
سوار رخش قشنگش
دیگه میدون نمی یاد








۱۳۸۹ مرداد ۴, دوشنبه

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح...

بازم نشد کامل شدن ماه تولدت و از درز های سقف خیمت ببینم. اما ماه همه جا کامل شده نه؟
تولدت مبارک....



۱۳۸۹ تیر ۳۱, پنجشنبه

ببين تا چه زايـــــــد شب آبستن است...(پنج روز...)





بيا ساقي آن مي که حـــــــال آورد
کـــــــــرامت فزايد کـــــمال آورد
بمن ده که بس بيــــدل افتاده ام
وزين هر دو بـــــي حاصل افتاده ام

بيا ساقـــــي آن مي که حور بهشت
عبيرملايــــــــــک در آن مي سرشت
بده ساقي آن مــي که شاهي دهد
بپاکـــــــــي او دل گواهي دهد

بده تا بنوشم بيــــــــــــــاد کسي
که هست از غمش در دلم خون بسي
فريـــــــــــب جهان قصه روشن است
ببين تا چه زايـــــــد شب آبستن است

من آنم کـه چون جام گيرم بدست
ببينم درآن آينـــــــــــــه هرچه هست
کـــه حافظ چو مستانه سازد سرود
زچرخش دهد زهــــــــــره آواز دوست


مُغنــــــــــــي از آن پرده نقشي بَيار
ببين تا چه گفت از درون پـــرده دار
چِنـــــــان برکــــش آواز خُنيا گري
کــــــــه ناهيد چنگي برقص آوري

مُغني کجايـي بگُلبــــــــانگ رود
بِيـــــــــــــــاد آور آن خسرواني سرود
بمستــــــــــــان نويد سرودي فرست
بياران رفتــــــــه درودي فـــــــــرست





۱۳۸۹ تیر ۲۹, سه‌شنبه

دگر باره شه ساقی رسیدی...(هفت روز)


ازین تنگین قفس جانا پریدی

وزین زندان طراران رهیدی

ز روی آیینه گل دور کردی

درآیینه بدیدی آنچه دیدی

دگر باره شه ساقی! رسیدی

مرا در حلقه‏ی مستان کشیدی

دگر باره شکستی توبه‏ها را

به جامی پرده‏ها را بردریدی

خبرها میشنیدی زیر و بالا

برآن بالا ببین آنچه شنیدی

چو آب و گل به آب و گل سپردی

قماش روح برگردون کشیدی

دگرباره شه ساقی! رسیدی

مرا در حلقه‏ی مستان کشیدی

دگر باره شکستی توبه‏ها را

به جامی پرده‏ها را بردریدی

ز گردشهای جسمانی بجستی

به گردش‏های روحانی رسیدی

گزین کن،هرچه میخواهی و بستان

چو ما را بر همه عالم گزیدی

دگرباره شه ساقی! رسیدی

مرا در حلقه‏ی مستان کشیدی

دگر باره شکستی توبه‏هه را

به جامی پرده‏ها را بردریدی




۱۳۸۹ تیر ۲۸, دوشنبه

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را...(هشت روز...)



به کجا چنین شتابان؟

خوبه آدم سبکبار باشه , هر وقت گفتن وقت سفر ه راه بیفته.

اگه پاش بند باشه فقط حسرته که تا ابد یقشو می گیره و ولش نمی کنه.




یکی می گفت باران سخاوتمنده همون قدر که رو گیاهان بارور می شینه رو علف هرزم می شینه..

تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام مارا








۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

ای خوشگل من...





انت کما احب فجعلنی کما تحب



امروز تولد عشق منه ها



۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

خبر از دل من که نداره...




کاش می شد یه روز بشنوم وقتی بهم می گی , یه روزم می گذارم تو بیای بغلم.شایدم بغل تو واسه من این طوری تعریف شده و من نمی فهمم.
هر چی می گذره غصم کم نمی شه, دلم بیشتر ریش ریش می شه , شاید اینه معنی شرح صدر ....

فقط می خوام بگم یه بار بلند که چه قدر دلم می خواست منم باشم....










۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

در بند دل خوشتر ز رهاییست...



دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو بستم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی؟


عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت

همه سهل است تحمل نکنم بار جدایی




گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی



سعدی آن نیست که هرگز ز کمند تو گریزد

که بدانست که در بند تو خوشتر ز رهایی











۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

گنجشک این باغم من , عاشق این باغم من...

همه ی کودکی من....

ثمین باغچه بان آهنگای این کتا ب و ساخته . تو کتابش با نقاشی شعراشم نوشته.اون مو قع ساعت ها می گذشت و من غرق این کتاب و آهنگا و نقاشی هاش بودم. یه سریش خیلی شاده یه سریشم بی نهایت غصه دار. مثلا تو یکیش همه ی بدبختی ها ی عالم بود از جمله این که یه آدم برفی ای از بد روزگار نونوا شده بود و جلوی تنور که کار می کرد کم کم آب می شد یا یه آهویی گم شده بود از شهر سر در آورده بود بعد پاشم شیکسته بود و اینا, اما خب یه دخترم داشت بهش بستنی می داد , یه عروس دامادم بودن که اونام یه بد بختی ها یی داشتن الان خیلی یادم نیست , کسی یادشه؟







۱۳۸۹ خرداد ۱۳, پنجشنبه

مادر...


مادر قشنگم می دونم این جا رو نمی خونی. شاید واسه همین قدرت پیدا کردم اینا رو بگم. آخه می دونی سال های اخیر هی ازت فرار می کردم , چون می دونستم با هم بودنمون دوامی نداره و فقط دلتنگیش بیشتر می شه و می مونه تو دلمون.شایدم چون می دونستم تا بغلم کنی گریم می گیره و همه چی لو می ره. تنهاییم , سختی ای که از در کنار تو نبودن می کشم. دلم می خواد بچه شم. برم حیاط بازی , کثیف و عرقی برگردم. بپرم بغلت و تو من و ببوسی و بگی کر کثیف من کر کثیف من , بعدش بندازی من و تو حموم و کنارم باشی تا من تند تند بگم چی کارا کردم تو حیاط و سرم که گرم گفتنه , حمومم کنم .وااای چه قدر خوب بود بچگی. حتما باید می موندی پیش مامان بابات.کسی آواز سفر نمی کرد. هیچ وقت مثل اون مو قع ها بی غصه نیستم.

روزت مبارک







Maman by Romeo


Maman, oh Maman toi qui m'a donné
Mom, oh Mom you gave me
Tant de tendresse depuis tant d'années
So much love for so many years

Tu le sais bien quand je serai grand
You know that when I grow up

Je penserai à toi Maman
I think of you Mama


Maman oh Maman le jour et la nuit
Oh Mama Mama the day and night

Je veillerai toujours sur ta vie
I always watch over your life

Je serai là à tous les instants
I'll be there all the time

Pour te protéger Maman
To protect you Mommy



Je te promets si jamais tu pleures
I promise if you ever cry
De te serrer fort sur mon coeur
To hold you tight in my heart

Il n'y aura pas d'amour aussi grand
There will be no love so great

Que mon amour pour toi Maman
That my love for you Mom


Maman oh Maman quand tu me souris
Mama oh Mama when you smile

Cet un soleil qui chasse la pluie
The sun that drives away rain

J'essaierai de sourire au temps
I'll try to smile at the time

Chaque jour pour toi Maman
Each day for you, Mom



Je te promets si jamais tu pleures
I promise if you ever cry
De te serrer fort sur mon coeur
To hold you tight in my heart

Il n'y aura pas d'amour aussi grand
There will be no love so great

Que mon amour pour toi Maman
That my love for you Mom




Maman, oh Maman toi qui m'a donné
Mom, oh Mom you gave me
Tant de tendresse depuis tant d'années
So much love for so many years

Tu le sais bien quand je serai grand
You know that when I grow up

Je penserai à toi Maman
I think of you Mama

Tu le sais bien quand je serai grand
You know that when I grow up

Je penserai à toi Maman
I think of you Mama


۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

کار من سربازى و بى‏خويشى است ...




من نخواهم رحمتى جز زخم شاه
من نخواهم غير آن شه را پناه










sikaro ,silk road

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

گل من...


سر كوه بلند پای مزارم / به گل چیدن میون سبزه زارم
اگر صد گل بیایه دركنارم گل لاله / ازین گلها نیایه بوی یارم گل لاله...
سر كوه بلند تا كی نشینم / كه لاله سر دراره مو ببینم
كه لاله بی وفایه بی وفایه گل لاله / نمیدونم كدوم گل رابچینم گل لاله...










۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

This is got to lie down...






Well this has got to die
I said, this has got to stop
This has got to lie down
With someone else on top

Well, you can keep me pinned
It's easier to tease
But you can't paint an elephant
Quite as good as she

And she may cry like a baby
And she may drive me Crazy
'Cause I am lately lonely

So why'd you have to lie?
I take it I'm your crutch
The pillow in your pillow case
Is easier to touch

And when you think you've sinned
Do you fall upon your knees?
Or d'you sit within your picture?
Do you still forget the breeze?

And she may rise, if I sing you down
And she may wisely cling to the ground
Cause I am lately, horny
So why would she take me thorny?

What's the point of this song? Or even singing?
You've already gone, why am I clinging?
Well I could throw it out, and I could live without
And I could do it all for you
I could be strong
Tell me if you want me to lie
'Cause this has got to die

I said, this has got to stop
This has got to lie down, down
With someone else on top

You can both keep me pinned
'Cause it's easier to tease
But you can't make me happy
Quite as good as me

Well you know that's a lie

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه

کشتی پهلو گرفته...




داشتم فک می کردم این متن دو سال پیش می گذاشتن جلوم اهمیتی نمی دادم. فک کردم چی بنویسم که حسم و منتقل کنه و در ضمن کسی بهش موضع نداشته باشه؟
بلد نیستم حسم و بگم. فقط این که چند سال خیلی خواستم که این چند جمله رو بفهمم و باید اعتراف کنم تنها ذره ای از اون به وجودم نشسته.

شاید بد نباشه آدم بدون پیش قضاوتی بخواد بدونه چرا یه سری از مردم زمین , اون و زنی کامل می دونن .

وقتی یه تیکه از اسلام و می کنی و می آری بیرون خیلی بی ربطه و کلی تو ذوق می زنه. پازل و کامل که سعی کنی بچینی مناظری ظاهر می شه که آدم و از پا در می آره. پیشنهاد می کنم یه بار یه قسمت این پازل و خودت شروع کن و بساز....



دخترم!بتول من که خدا تو را درمیان زنان بی مثل و همتا ساخت.بتول من ! دختر دل

گسسته ام از دنیا!دختر آخرتم! دختر معادم! دختربهشتی من! بتول من که خدا ترا ازهمه

آلودگیها منزه ساخت! عزیزدلم! خدا تو را چند روزی به زمینیان امانت داد تا بدانند که راز

آفرینش زن چیست؟ و رمز خلقت زن درکجاست؟ و اوج عروج آدمی تا چه پایه بلند است.

می دانم، می دانم دخترم که زمینیان با امانت خدا چه کردند، می دانم که چه به روزگاردردانه

رسول خدا آوردند، می دانم که پاره تن من را چگونه آزردند،می دانم ، می دانم ، بیا! فقط

بیاوخستگی این عمر زجر آلوده را از تن بگیر!


ملائک بال در بال ایستاده اند وآمدن تو را لحظه می شمردند.

حوریان ، بهشت را با اشک چشمهایشان چراغان کرده اند.

بیا و بهشت را از انتظار درآر. بیاءو در آغوش پدرت قرار و آرام بگیر.

سلام بر تو! سلام بر پدرت وسلام بر شوی همیشه استوارت.

کشتی پهلوگرفته "سید مهدی شجاعی"






یا علی









۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

سفرنامه یا درد نامه...



صبح که رسیدم سنگک خریدیم فهمیدم 700 تومن شده داشتم می رفتم 200 بود...شوکه شدم اما روز اول بود و ذوق بر من غالب...
(جانم فدای....)
دو روز بعدش , رفتم بازار تره بار دیدم مردم تو یه صفی ایستادن و همش داد و بیداد می کنن و غر می زنن , اما باز ایستادن. فهمیدم شیر کیسه ای از 200 تومان شده 350 تومان یه شبه....(جانم فدای...)

جاهای دیگه ی بازار سرک کشیدم , مردم یه نگاه به مشت کهنه ی پول کف دست می کردن و یه نگاه به قیمتای اجناس...(جانم فدای)

تو روزای بعد پر بود از موارد مشابه , مثل ده برابر شدن قیمت تایید امور وزارت خارجه بر ترجمه ی یک مدرک یا دو برابر شدن خروجی یا یا یا .....
(جانم فدای)

من که دو هفته اون جا بودم روزی نبود که چیزی از این قبیل شوکم نکنه , چه برسه مردم که هر روز باید با چنین چیزایی دست و پنجه نرم کنن.

دیگه دردی مثل سرعت اینترنت اخبار روزانه معنی نداشت. من که معتادم به اینترنت , اون جا از وا کردن یک ایمیل عاجز بودم چه برسه خوندن خبر....


امروز که رسیدم خبر اعدام این بچه های ناز کُرد و تازه دیدم و دیگه از پا درو مدم . به کجا داریم می ریم؟ چه قدر این ظلم می خواد دووم داشته باشه ؟


گمشده

محمدرضا شفیعی کدکنی

طفلی به نام شادی، دیریست گمشده ست

با چشمهای روشنِ براق

با گیسویی بلند به بالای آرزو

هرکس از او نشانی دارد

ما را کند خبر

این هم نشان ما :

یک سو خلیج فارس سوی دگر خزر





۱۳۸۹ فروردین ۳۰, دوشنبه

انتظار...







انتظار بر زمانی مجهول کشندست ...









۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

بهار...




بگذار بهار
با تو
کاری کند که
با شکوفه های گيلاس کرد



۱۳۸۹ فروردین ۲۱, شنبه

نوستالوژیک...


این و یکی از بچه ها گذاشت فیس بوک.

کلی دلم تنگ شد.
رستوران علی آقا (سگ پز) دم شریف.

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

the legend of 1900





Big city. You just couldn’t see an end to it. The end…please? You please just show me where it ends? It was all very fine on that gangway. And I was grand too in my overcoat. I cut quite a figure. And I was getting off. Guaranteed. That’s wasn’t the problem. It wasn’t what I saw stopped me, Max. It was what I didn’t see. Understand? What I didn’t see. In all that srawling city there was everything except an end. There was no end. What I didn’t was where the whole thing came to an end. The end of the world. You take a piano. Keys begin. The keys end. You know there are eighty-eight of them. Nobody tell you any different. They are not infinite. You are infinite. And on those keys, the music that you can make is infinite. I like that, that I can live by. You can get me up on that gangway and you roll out in front of me a keyboard of millions and billions of keys that never end. And that’s the truth, Max. They never end. That keyboard is infinite. And if the keyboard is infinite then there is no music you can play. You’re sitting on the wrong bench. That’s God’s piano. Christ, did you see the streets? Just the streets! There were thousands of them. How do you do it down there? How do you choose just one? One woman. One house. One piece of land to call your own landscape to look at. One way to die? All that world just weighing down on you. You don’t even know where it comes to an end. I mean, aren’t you ever just scared of breaking apart at the thought of it? At the enormity of living it? I was born in this ship. And the world passed me by. But thousands people at a time. And there were wishes here. But never fit between prow and stern. You played out your happiness, but on a piano that was no infinite. I learned to live that way. Land? Land is a ship too big for me. It’s a woman too beautiful. It’s a voyage too long, perfume too strong. It’s music I don’t know how to make. I could never get off this ship. At best, I can step off my life. After all, I don’t exist for anyone. You are the exception, Max. You are the only one who knows I’m here. You’re a minority. And you’d better get used to it. Forgive me, my friend, but I’m not getting off






موسیقی از ثانیه ی سی و شش شاهکار می شه...

فک کنم لازمه که یه کم بیشتر توضیح بدم.
این متن مال یک فیلمی است به اسم the legend of 1900 در مورد یک نوزادیست که در کشتی به دنیا می آد و همون جام بزرگ می شه. این کشتی بین آمریکا و کشور های دیگه سفر می کنه. این پسر توی کشتی پیانو زدن یاد می گیره و میشه پیانیست گروه نوازندگی کشتی.هیچ وقت پاشو روی زمین نگذاشته.حتی یه بار تصمیم می گیره بیاد رو زمین رو پله ها نظرش عوض می شه و بر می گرده. خطوط اول مکالمه ی بالا اشاره به اون تجربه داره.تا این که بلایی سر این کشتی می آد و کلا کشتی از رده خارج می شه. وسایل کشتی و خالی می کنن و می خوان بفرستنش وسط آب که منفجرش کنن. این مرد پیانیست یه دوستی داشته که اونم تو گروه نوازنده ها ترومپت می زده.اون تنها کسی بوده که می دونسته این مرد هنوز توی کشتی هست و به اصرار اون انفجارو به تعویق می اندازن تا این بره واین پیانیست قصه ی ما رو از کشتی بیاره بیرون. این متنی که این بالا هست جملات مرد پیانیست به دوستش ماکس(همون که ترومپت می زنه و رفته تو کشتی که بیارتش بیرون) است که توش دلیل این که از کشتی پیاده نمی شه رو نوشته.دیدگاهش در مورد زمین و زندگی در اون.
فیلم زیبایی است با موسیقی زیباتر. دیدنش و تو صیه می کنم.




۱۳۸۹ فروردین ۲, دوشنبه

کَس لَدردِ کَس خَوَردار نِیَه عازیزم...







هاژارِه‌ی شاوان کاری پیم کِردَ عازیزم
اندوه شب‌ها بلایی بر سر من آورده عزیز من
عاجز لَدِل بِیم راضی وَ مِردَن ای هاوار
عاجز از دلم شدم و راضی به مردن، ای هوار
شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه
یار شیرین من، عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است
شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ
راه و روش دلبری در تو پایان می‌پذیرد

ای داد ای بیدَاد، کَس دیار نِیَه، عازیزم
ای داد، کسی پیدایش نیست عزیز من
کَس لَدردِ کَس خَوَردار نِیَه عازیزم
کسی از درد کسی خبر ندارد عزیز من
شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه
یار شیرین من، عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است
شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ
راه و روش دلبری در تو پایان می‌پذیرد
خُوَام کرمانشانی، یارَم قصریه، عازیزم
خودم کرمانشاهیم، یارم قصر شیرینی
خاطرخوای بیمَ، تقصیرَم نیَه، ای هاوار
خاطرخواه شدم، گناه از من نیست، ای هوار
شیرین شیرینم، شیرین شَمامَ، ساتیگ نبینَم، خُاوَام حَرامَه
یار شیرین من، عسل من، لحظه‌ای تو را نبینم، خواب بر من حرام است
شُیوه‌ی دلبری، لََتو تمامَ
راه و روش دلبری در تو پایان می‌پذیرد


۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

برای همه ی آنان که رفتن یا در زندانند...


روزای قبل عید چه بوی خوبی می ده. یه شو قی تو دل آدمه. بوی بهار که می زنه همه ی شادی های این روزا رو از دوران کودکی تا به حال با خودش می آره . نمی گم شاد نباشیم اما فراموش نکنیم امسال اولین عید مادرانی که بچه هاشون تنها برای نرفتن زیر بار دروغ کنارشون نیستن. مادران سیاهپوشی که می توانستند مادران ما باشند. مردان و زنانی که همسرشون سال و تو اوین یا هر جایی بد تر از اون تحویل می کنن. نه چون می خواستن دنیا رو عوض کنن نه!
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايه ی بام کوچکش
به خاطر ترانه ئی
کوچک تر از دست های تو
نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشن تر از چشم های تو...


نه به خاطر ديوارها – به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسان ها – به خاطر نوزاد دشمنش شايد
نه به خاطر دنيا – به خاطر خانه تو
به خاطر يقين کوچکت
که انسان دنيائی است

....

به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک و هر چيز پاک به خاک افتادند،

به یاد آر آن زنان و مردان امروز در بند را







۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

باید به تو فکر کنم...

وقتی به مرگ فکر می‌کنم

می‌دانم

باید به زندگی فکر کرد

وقتی به زندگی فکر می‌کنم

می‌دانم

چیز دیگری نیست

باید به تو فکر کنم

وقتی به تو فکر می‌کنم

نمی‌دانم

چه کنم



شهاب مقربین


۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

به نخی بند است...


.

تو به رقص بادبادک می‌خندی


من به خنده‌های تو


می‌بينی


هميشه شادیِ ما به نخی بند است

.

جایی از شعری مال رضا جمالی حاجیانی




۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

دیدم غم است این...




گفتم که مژده بخش دل خرم است این

مست از درم در آمد و دیدم غم است این

گر چشم باغ گریه تاریک من ندید

ای گل ز بی ستارگی شبنم است این

پروانه بال و پر زد و در دام خویش خفت

پایان شام پیله ابریشم است این

باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت

تنها نه من،گرفتگی عالم است این

ای دست برده در دل و دینم چه می کنی؟

جانم بسوختی و هنوزت کم است این

آه از غمت که زخمه بی راه می زنی

ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

چندین هزار امید بنی آدم است این

گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت

آری سیاه جامه صد ماتم است این


سایه

۱۳۸۸ اسفند ۱۷, دوشنبه

هشت مارس










در راستای کمپین یه میلیون امضا از یکی خواستن اونم امضا کنه, گفت من امضا نمی کنم. چون مثلا اگه سهمیه ی تحصیل زنا رو کم نکنن , زنا بیشتر از مردا تحصیل می کنن , مردا م با وضعیتی که تو جا معه ی ماست برای در آوردن نون و غیره باید که راهی کار شن. اون وقت زنه فک می کنه تحصیل کردست مرده رو قبول نداره. ازدواج با هاش نمی کنه . همه چی به هم می ریزه , پس همون بهتر که زن تحصیل نکنه!!!!!!

باید تمام تفکرات منسوخ و حفظ کرد چون جامعه ی ما قدرت هضمش و نداره!!! راه حل ها ی مقطعی به کار برد , هر چند اگه بدونی چیزی از ریشه خرابه.

زن وارد یه سری از مسائل اجتما عی نشه چون مرد حسادت می کنه!!!
اگه ژنه , چرا فقط تو جامعه ی ما تا این حدش زده بیرون ؟ اگه تربیت جامعه و فرهنگ , پس چرا باید بهش بها داد؟


کی قراره بریم سراغ ریشه اصلی مشکلات؟



دخترانِ دشت!
دخترانِ انتظار!
دخترانِ امیدِ تنگ
در دشتِ بی‌کران،
و آرزوهای بی‌کران
در خُلق‌های تنگ!

دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نو
در آلاچیق‌هایی که صد سال! ــ

از زرهِ جامه‌تان اگر بشکوفید
بادِ دیوانه
یالِ بلندِ اسبِ تمنا را
آشفته کرد خواهد...

دخترانِ رودِ گِل‌آلود!
دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!
دخترانِ عشق‌های دور
روزِ سکوت و کار
شب‌های خستگی!
دخترانِ روز
بی‌خستگی دویدن،
شب
سرشکستگی! ــ

در باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــ
در رقصِ راهبانه‌ی شکرانه‌ی کدام
آتش‌زدای کام
بازوانِ فواره‌ییِ‌تان را
خواهید برفراشت؟

افسوس!
موها، نگاه‌ها
به‌عبث
عطرِ لغاتِ شاعر را تاریک می‌کنند.

دخترانِ رفت‌وآمد
در دشتِ مه‌زده!
دخترانِ شرم
شبنم
افتادگی
رمه! ــ

از زخمِ قلبِ آبائی
در سینه‌ی کدامِ شما خون چکیده است؟
پستانِتان، کدامِ شما
گُل داده در بهارِ بلوغش؟
لب‌هایتان کدامِ شما
لب‌هایتان کدام
ــ بگویید! ــ
در کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسه‌یی؟

شب‌های تارِ نم‌نمِ باران ــ که نیست کار ــ
اکنون کدامیک ز شما
بیدار می‌مانید
در بسترِ خشونتِ نومیدی
در بسترِ فشرده‌ی دلتنگی
در بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتان
تا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــ
بدرخشاند
تا دیرگاه، شعله‌ی آتش را
در چشمِ بازِتان؟


بینِ شما کدام
ــ بگویید! ــ
بینِ شما کدام
صیقل می‌دهید
سلاحِ آبائی را
برای
روزِ
انتقام؟