فکر می کنم اینجا رو می خونید به هر حال اگرم نخونید
تو اکثر خاطرات خوشم ما سه تا بودیم که می چپیدیم توی یه ماشین یا یه اتاق و اون جارو تبدیل می کردیم به یه مکانی که در زمانی مستقل حرکت می کرد. اول تند تند حرف می زدیم و بعد می افتادیم رو دور خنده و کارای بد و دور از ذهن کزدن.
الان که عید عزیزمه و من اینجا توی یه گوشه ی طوسی این نا کجا آباد نشستم , تو داری آماده می شی تا چند دقیقه ی دیگه بشینی پشت سفره ی عقدت.. همون سفره ای که من ندیدم , که من باهات ندویدم که کمک کنم کاراش کنیم , همون جا که تو قراره بشینی و بالای سرت یه تور بگیرن و قند بسابن. یادته واسه مرسده سه تایی تور و گرفتیم؟ حالا اما من نیستم که گوشه ی تورتورو بگیرم. من اینجا بیرون زمان ایستاده ام و مثل همیشه با قلم خیالی تمام این لحظه ها رو نقاشی می کنم. لحظه هایی که هیش وقت دیگه تکرار نمی شه و من معلوم نیست به چه بهایی اونا رو دارم از دست می دم. خیالی که تمام زندگی منه اینجا و خیلی وقته که مرزش و با واقعیت نمی بینم.
من در کنارتم...