۱۳۸۹ آذر ۶, شنبه

به بهانه ی برنا مه ای از پرگار



سلام
می گم این فمنیست اسلامی کسی می دونه چه صیغه ایه؟



۱۳۸۹ آذر ۴, پنجشنبه

من در کنارتم...


فکر می کنم اینجا رو می خونید به هر حال اگرم نخونید

تو اکثر خاطرات خوشم ما سه تا بودیم که می چپیدیم توی یه ماشین یا یه اتاق و اون جارو تبدیل می کردیم به یه مکانی که در زمانی مستقل حرکت می کرد. اول تند تند حرف می زدیم و بعد می افتادیم رو دور خنده و کارای بد و دور از ذهن کزدن.
الان که عید عزیزمه و من اینجا توی یه گوشه ی طوسی این نا کجا آباد نشستم , تو داری آماده می شی تا چند دقیقه ی دیگه بشینی پشت سفره ی عقدت.. همون سفره ای که من ندیدم , که من باهات ندویدم که کمک کنم کاراش کنیم , همون جا که تو قراره بشینی و بالای سرت یه تور بگیرن و قند بسابن. یادته واسه مرسده سه تایی تور و گرفتیم؟ حالا اما من نیستم که گوشه ی تورتورو بگیرم. من اینجا بیرون زمان ایستاده ام و مثل همیشه با قلم خیالی تمام این لحظه ها رو نقاشی می کنم. لحظه هایی که هیش وقت دیگه تکرار نمی شه و من معلوم نیست به چه بهایی اونا رو دارم از دست می دم. خیالی که تمام زندگی منه اینجا و خیلی وقته که مرزش و با واقعیت نمی بینم.
من در کنارتم...



۱۳۸۹ آبان ۲۹, شنبه

من در این گوشه که از دنیا بیرون است آفتابی به سرم نیست...




ارغوان هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه) -

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
یاد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من