چی می شه که یه جمله هایی دیگه خیلی واست کار نمی کنه ,اصلا به نظرت واسه گول زدن ساخته شده؟
مثلا
البلاء للولاء ,امتحان ,کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها رو به بهترین بازیگرش می ده ,پایان شب سیه سپید است...
از یه زمانی به بعد حس می کنی , نه آقا جون زندگی همینه درست شدنیم نیست ,
همه چی تو دنیا بر اساس علتی پدید می آد
روند دنیا واسه تو یکی که عوض نمی شه
اون اگه بخواد می شه
خب کِی می خواد ؟ اصلا واسه چی باید بخواد ؟ من خسته شدم این که واضحه
آدم هر وقت که فک می کنه دیگه نمی تونه , بعدنا می بینه که می تونسته , می بینه که اون مشکل قبلی در مقابل این جدیده
هیچه , شاید اینه سپیدی بعد از سیاهی , این که مشکلای قبلی کوچیک تر به نظرت بیان . پار سال یادته؟ فک می کردی ته
خطی؟
خستم , کلا فم , دلم خونمون و می خواد حد اقل واسه یه مدت. دلم تنگه. دلم ....
دلم حمایت نزدیک خانوادم و می خواد. این که یه مدت نخواد فک کنم که گام بعدی چیه.
چند بار تو روز اینا رو می گی؟ حرفات تکراری شده. نمی بینی آدمام دیگه بهت گوش نمی دن؟
حتی حال ندارن بهش گوش بدن. نهایتش با یه جمله ی کوتاه همدردیشو ن و می رسونن. زودم می خوان در برن.
نمی دونم شاید حق دارن ,دیگه آخه چی بگن.
دردت تکراری شده. , حوصلشون سر می ره هی بگی. اصلا چی بگن تو آروم شی؟
خب منم که خیلی وقته که نمی گم.
اما وقتی نمی گی اونادیگه کامل یادشون می ره. آدمیزاده دیگه . وقتی داد و مویه و زاری بشنوه سرش و بر می گردونه
ببینه چه خبره.... .
چرا دنبال اینی که یکی سرش و برگردونه؟ چه قدر بچه ای هنوز
دلم محبت می خواد
محبت و که به زور نمی خرن.
چرا به زور می خرن
این محبت چه فایده ای داره؟
راس می گی نمی ارزه اما نبودش که می کُشه...
می کُشه؟
۳ نظر:
من که نمیدونم دقیق از چی حرف میزنی، ولی هر چی هست یه کم نقش آدمای قوی رو بازی کن (قوی تر از خود فعلیت). کم کم قوی تر میشی. گاهی فکر میکنم تو این سنّ و سال من میتونستم غیر خودم زندگی یه بچه رو هم بگردونم! فکر کن! :)) بعد دیگه مشکلات فعلی خیلی کمرنگ به نظر میان.
دیشب خواب دیدم حدود هزار نفر آدم رو بردم یه جا اردو! مسوولشون من بودم. از نفس افتاده بودم تا همه به موقع به شام و بعدش به قطار برگشت برسن و مسیر رو گم نکنن و ... خیلی تعدادشون زیاد بود. صبح کلی خرکیف شده بودم از این همه توانایی!! بشر کلا میتونه.
کار دنیا هم با قانون دنیا انجام میشه. کار دنیای من هر جا که پیش نرفته، قصور از خودم بوده و نه از جای دیگه. به قول یکی، هر در بستهای به آدم میگه که حتما کلیدی وجود داره. حالا اسمش امتحانه یا هر چی، مسوول وا کردن در خود آدمه.
وای من چقدر حرف زدم!!! P:
این که انسان قدرت اجراییش خیلی بیشتر از اونه که در طول روز انجام می ده یه واقعیت انکار ناپذیره. اما مثلا تو دلت نمی خواست این امکان تحصیلی ای که برات تو کاناداست توی ایران می بود؟
دلت نمی خواست کشورت طوری بود که دیگه مجبور نبودی بساطت و بندازی رو کولت و بری خونه ی مردم پهن کنی؟
این قصور از من نبوده , آره از ما بوده اما من یه نفره نمی تونم حلش کنم. پس باید زیر بارش برم. این چی پس؟
من از نوشته ات این برداشت رو کردم که داری راجع به مسائلی حرف میزنی که در حیطه ی توان و اختیارات توست، نه در مقیاس جامعه (برای مثال: "آدم هر وقت که فک می کنه دیگه نمی تونه ، بعدنا می بینه که می تونسته ... پار سال یادته؟ فک می کردی ته خطی؟"). اینا به نظر مربوط به "توان یک فرد" میاد. واسه همین روضه خوندم که قوی باش و ... و مثال خودمو زدم که جاهایی که وا موندم تقصیر خودم بوده، (مثلا امتحانی که گند زدم).
حالا داری از مشکلات کشور میگی که در مقیاسی هستن خیلی بزرگ تر از توان یه آدم. خب بله، من در چنین موردی نمیتونم بگم همه ی تقصیر از منه اگه کارم پیش نرفته.
من با خوندن متنت احساس کردم ادامه ی صحبتت با کسانی رو نوشتی که تو جریان تر از من هستن نسبت به حال و احوالت. یعنی انگار خواننده میدونسته راجع به چه مشکلی داری حرف میزنی، حالا بقیش این نوشته بود. در حالی که شخصاً چیزی نمیدونستم و نمیدونم. اول کامنت قبلیم هم گفتم. حالا دیگه اگه حرفام بی ربط بود به متنت شرمنده. P:
ارسال یک نظر