
می گفت همیشه با سختی یه آرامشی هم هست که معمولا ما نمی بینیم. همین که تو اوج دل گرفتگی لحظه ای خوابت می بره.
بیایید لالایی بگیم واسه اون بچه هایی که اون روز از تو خیمه ها سراسیمه این ور اون ور می دویدن واسه اونا که بعدش رو شترا رفتن شام و الان برگشتن باز کربلا.اونایی که همه ی اون تصاویراون روز داره از جلو چشاشون باز, می گذره. چی می گم؟ مگه تا اون بود می گذاشت تا بچه ها چیزی ببینن؟ نه منظورم تصاویر به آغوش گرفتنشون تو خیمه هاست توسط اون قبل اون طلوع و تصاویر اون غروب قبل طلوع روز بعد.
چه قدر فرقه بین این دو غروب و طلوع.
لای لای عزیزکم لای لای.....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر