دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند...
زندگیم دو گانه شده , فاصله بیشمار است بین ظاهر و درونم . بین آن چه مردم از من می بینند , مردم از من میدانند و درونم.نتیجه ی این فاصله ی روز افزون چیزی نیست جز انزوا , جز سکوت...که راز این تناقض سر به مهر بماند که هر که با بی شناختی اش قضاوتی بر من داشته باشد هر کس , حتی تو...
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات نا کرده
اعتراف به عشق ها ی نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده ...
اما در این سکوت حقیقت من نهفته است
از بخت یاری منست شاید که آن که می خواهم یا بدست نمی آید یا از دست می گریزد...
گاه آن چه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست
زیرا فقط حقیقت است که رهایی می بخشد
تو شاید آن حقیقت را بیشتر از من دیده ای , درک کرده ای , شبانه روز با او سخن گفته ای بر او نوشته ای , شب با آ رزوی دیدنش چشم بر هم نها ده ای , او را به اسم خوانده ای خیلی پیش از آن که من اسمی به آوای حقیقی از او شنیده باشم...
اما چندیست
من او را زندگی می کنم
در این ظلمت که تاریکیش روزانه بر من بیشتر آشکار می شود که با هر پلک زدنی یکی دیگر از دریچه ها بسته می شود تنها و تنها یک روزنه ی نور و امید بر جا ماندست و هر روز بیش از پیش بر من نظر بازی می کند بیش از پیش وابسته ام می کند , مرا اهلی می کند...
خوشا نظر بازیا که تو آغاز می کنی
می خواهم رها شوم و محو آ غوشش شوم
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آن جا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود
می خواهم با آن چه مرا دربر گرفته یکی شوم
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با من به عناد بر نخیزد
آری...
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آن جا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود
می خواهم با آن چه مرا دربر گرفته یکی شوم
۱ نظر:
سلاااااااااااااااااااام عزیز دل من سلام خوشگل خودم سلام سلام سلام دلتنگم
دلم برات تنگ شده آبجیم
یا حیدر مدد
آویزوووووووووووووون
ارسال یک نظر