۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

دیدم غم است این...




گفتم که مژده بخش دل خرم است این

مست از درم در آمد و دیدم غم است این

گر چشم باغ گریه تاریک من ندید

ای گل ز بی ستارگی شبنم است این

پروانه بال و پر زد و در دام خویش خفت

پایان شام پیله ابریشم است این

باز این چه ابر بود که ما را فرو گرفت

تنها نه من،گرفتگی عالم است این

ای دست برده در دل و دینم چه می کنی؟

جانم بسوختی و هنوزت کم است این

آه از غمت که زخمه بی راه می زنی

ای چنگی زمانه چه زیر و بم است این

یک دم نگاه کن که چه بر باد می دهی

چندین هزار امید بنی آدم است این

گفتی که شعر سایه دگر رنگ غم گرفت

آری سیاه جامه صد ماتم است این


سایه

۲ نظر:

ناشناس گفت...

ایول ل ل ل ل!
راضیم
ض

ناشناس گفت...

از شعره ها منظورمه..
ض