اینک هزار بار ، رها کرده بودمت
زان پیشتر که باز مرا سوی خود کشی
در پیش پای مرگ فدا کرده بودمت
هر بار کز تو خواسته ام بر کنم امید
آغوش گرم خویش برویم گشاده ای
دانسته ام که هر چه کنی جز فریب نیست
اما درین فریب ، فسون ها نهاده ای
در پشت پرده ، هیچ مداری جز این فریب
لیکن هزار جامه بر اندام او کنی
چون از ملال روز و شبت خاطرم گرفت
او را طلب کنی و مرا رام او کنی
روزی نقاب عشق به رخسار او نهی
تا نوری از امید بتابد به خاطرم
روزی غرور شعر و هنر نام او کنی
تا سر بر آفتاب بسایم که شاعرم
در دام این فریب ، بسی دیر مانده ام
دیگر به عذر تازه نبخشم گناه خویش
ای زندگی ، دریخ که چون از تو بگسلم
در آخرین فریب تو جویم پناه خویش
فروغ فرخزاد
۵ نظر:
سلام
خوبی؟
شعرش خیلی برای من بود!
آهنگ و عکس مال یه دنیای دیگه
ف
سلااام
مرسی:*
سلاااااااااام... نامه هاش به پرویز شاپور رو خوندی؟ برا من خیلی جالب بود.. پیچیدگی های یک روح سرکش و دردمند.. خیلی خیلی دردمند.. برا من عبرت داشت
مرضیه
سلام
به صورت کتابه؟از این ور اون ور خوندم یه سری ولی نه خیلی؟
کم پیداییا .گفته باشم.;)
نمی دونم کتابه یا نه، تو اینترنت خوندم.. همینجام.. مرغ تبع وبلاگ نویسیم نمی دونم سرش تو کدوم آخور گیر کرده... نوشتنم نمیاد!... حالا بگو قبلا ها مگه چی می نوشتی؟
مرضیه
ارسال یک نظر