۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

ای تار پودم




دیدی همش می پرسن تو چرا الکل نمی خوری؟

دیدی گا هی یه جوری نیگام می کنن انگار احمقم و دگم.

یادته یکی پارساال با نگاه عاقل اندر سفیهی گفت خب اولشه طول می کشه .. بهت نیگا کردم و خندیدیم

آخه اونا نمی دونن که اگه ساقی من تو باشی من می تو رو نمی خوام فقط یه نگاتو می خوام

یه لبخندرضایتت و می خوام....

این روزا که می دوم دور زمین فوتبال همش فک می کنم دارم دور خیمه های تو می دوم به

جزییاتش فک نمی کنم دلم می لرزه به این که عباس داره چی کار می کنه زینب تو دلش چه

خبره؟ به تو که می خوای با همشون وداع کنی به اون لحظه ای که نمی تونی از علی اکبرت دل

بکنی به اون موقعی که با نگاهت با زینب و خیمه وداع می کنی , نه نه وقتی اینا می آن تو

ذهنم سریع ردشون میی کنم برن فقط سرم پایینه می دوم توی زاویه ی دیدم منتظرم سرت و

بچرخونی و بگی لبیک امسالم می گذارم واسه قافله ی من دلت بتپه لبیک امسالم می گذارم یه

کم دیگه از قصه ی اون روز و بفهمی بگی بیا امسالم دستم و می کشم رو سرت...هر روز شعاع

دویدنم و کم می کنم که به خیمت نزدیک شم انگار که این جوری کمتر از چشت در می ام..نیگام

کن دل من تنگه برات وای وای وای وای

ای تار و پودم ذکر سجودم
بود و نبودم
یا حسین

۶ نظر:

سایه گفت...

دیدی همش می‌‌پرسن اینو چرا سرت می‌‌کنی‌؟ یا میگن مگه با اینی که سرته میتونی چیزی بشنوی و بعد هم قاه قاه قاه؟ دیدی اگه هزار تا عذرخواهی کنی‌ که "من معذوریت دینی دارم واسه دست دادن، امیدوارم ناراحت نشین"، دفعه ی بعد یارو جواب سلامت رو هم نمیده. خوشحال باش که الکل نخوردن به اندازه ی روسری گلی‌* سر کردن تابلو کننده نیست، راحتی‌ عزیز!

*تا اون تصویر سیاه سفیدی که دارن ازمون یه کم رنگ بگیره!

ناشناس گفت...

که تویی درمان قلبم... یار و غمخوارم حسین جان... یار و غمخوارم حسین جان..
ض

ناشناس گفت...

گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

البته این وصف حال من نیست ولی ماله عاشقاست.....

ف

ناشناس گفت...

امیری حسین ونعم الامیر...
ولی این وصف حال منه انشاالله
مهین

ناشناس گفت...

ببین چه دوست خوبی هستم :-0
تا حالا یه دفعه هم نشده ازت بپرسم چرا مشروب نمی خوری :-)

ف مهربان!!

ناشناس گفت...

قشنگ من
انشاالله همین دنیا ببینیش...
آویزان